سهم من از زندگی ...
ایستادن در ایستگاه متروکه ای بود...
و انتظار برای قطاری که مرا سوار کرد...
و بردبه مقصدی آنسوی سرزمین های سوزان ...
من دور شدم از خاطراتم...
و بال های مرا بستند با بندهایی که تنها مرا برای روزهای بی کسی شان می خواستند...
دیربازی است من با اینکه زندانبانم ...
اما زندانی هستم...
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:43 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|