![]()
بعد یک خواب زمستانی می اندیشم!
و به گل های فرخفته به دامان سکوت
من به یک کوچه ی گیج
گیج از عطر اقاقی ها می اندیشم
و بر یک زمزمه ی عابر مست
که ز تنهایی خود نا شاد است
من به دلتنگی شبهای ملول
و تهی مانده خود از شادی
ذهنم از خاطرها سرشار
و فرو آمدن معجزه در هستی من
مثل خوشبختی من...دورترین حادثه است...
من به خوشبختی ماهی ها می اندیشم
که در آن وسعت آبی با هم .....باز هم همراهند!
من به یک خانه می اندیشم...یک خانه ی دور
که در آن فانوسی می سوزد!
و در آن جای تو مانده است تهی...
و به گل های فراموشی آن گلدان می اندیشم!
که ز بی آبی پژمرده شدند
من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...
و به یک معجزه می اندیشم....

وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی
به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه
فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی
خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم
امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم
حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو
فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو
حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی
حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات
وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری
تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری
حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره
حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر
امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر
حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی
حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی
رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی
حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن
دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس ت بدن
حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن
کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن
حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت
مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت
وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری
دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری
حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه
حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی
حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ
عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ
حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی
پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی
حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن
پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن
وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی
نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی
هرگز ...
هرگز فراموش نمی کنم
سخنانی راکه از چشمان تو شنیدم
می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند
اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم
آن هنگام که می گفتند:
«دوستت دارم»
تو بزرگ بودی
آنقدر بزرگ
که رویاهای من در سرزمین خیال تو
قاصدکی بیش نبود
بزرگ بودی و دست نیافتنی
و من می دانستم
در دست نیافتنی ها
عظمتی ست پرستیدنی..
زندگی با تو خاطره ای برای من نبود
خاطره های با تو تمام زندگی من است...
زیر نگاه پاییزی تو
من چونان برگی افتادم
و از آن روز
زیر پای رهگذران خرد می شوم
دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"
***
نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که:
"عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"
***
برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه او گو!"
***
ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
"وای الهام! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟!"
***
دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.
فصل من، باز هم منم با تو
خسته، تنها، غریب و بی همدم
باز دلتنگی غروب و هراس
باز سرگشتگی چونان آدم
***
سیب سرخم به آن همه بیداد
آخر از دست من به یغما رفت
مانده ام بی حریف و بی دل و زار
ای دریغ آنچه از کف ما رفت
***
می روم، باز می روم سویی
تا شوم دور، لحظه ای از خویش
می گریزم مگر که این دل من
نشنود تلخ گفته ها زین بیش
***
بسته ام کوله بار خود، امشب
راهیم، راهی دیار غریب
می روم تا دمی بگریم زار
زین همه جور و ظلم و مکر و فریب
باز صدای تو، تو گوشم منو می بره به رویا...
میدونم جایی نداره ، حتی دستام توی دستات ...
تو برام زندگی هستی، نفسام بی تو خستن....
تو رو فریاد میزم باز، تا بدونی با تو هستم...
تو بگو چشمای ،آخه بگو به کی داری زل می زنی؟؟
می دونی دل اون جای دیگس، نمی خواد که حتی واسش حرف بزنی!!!
هنوزم اسمتو هر روز رو لبهامه ، حتی عطره نفسات توی خاطرمه...
چشای تو داره منو با خودش می بره، نمی خوام نه دیگه عشقه تو بسمه...

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد



وقتی جان پناهی نیست
و نجابت حنجره
آواز نتوانستن را میبلعد
اشک فریاد رسی میشود
و بغض پناهگاهی شیشه ای
که به اندک تلنگری بر سر اوار میشود
از كفر من تا دين تو راهي به جز ترديد نيست
دلخوش به فانوسم نكن اين جا مگر خورشيد نيست؟
با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من
چيزي نگفتن بهتراز تكرار طوطي وار من
بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود
حتي عبادت بي عمل وهم سعادت ميشود
با عشق، آن سوي خطر جايي براي ترس نيست
در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست
كافر اگر عاشق شود بي پرده مومن مي شود
چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن ميشود


دلتنگی هایم را با کدام
با کدام قایق خیالی
روانه ی دل دریاهیت کنم؟
تا بدانی
.
.
.
دلتنگتم!!!
وقتی نباشی انگار که هستم و گویا که نیستم
روزی که رفتی من با تمام وجودم گریستم
خداحافظی کردی یک جوری که انگار دیگه بر نمی گردی
اشکات شده بود سیل یه جوری
که انگار سرا پا همه دردی دیگه بر نمی گردی
بار غم رو شونه بردمش تا خونه
جای خالیتو دیدم اشکام شد رونه
به جز عطر خیالت نبود از تو نشونه
می دونم که پس از تو تنها می مونم
ولی احساس من عاشق ترینه
می گه اون هنوز عاشق ترینه...




من آن کرم شبتاب بی آرزویم
که هر شب تو را خیال می کنم در آسمان
و می بینمت نوری از دور
خیال می کنم که قاصدک سفیر توست
و من همان برهنه بی جان
به اشتیاق تو طلوع می کنم
قاصدک مرا نهیب می زند و می رود به سوی دیگری
و من غروب می کنم
زیر شنهای سرد
بي تو در خلوت شب ،شب همه شب بيدارم آه اي خفته که من چشم به راهت دارم خانه ام ابري و چشمان تو همچون خورشيد چه کنم دست خودم نيست اگر مي بارم

گفت شيفتــه بــاران شــو ،
وقتـی بـیتـابی می بــارد و خيست میکنـد ،
شيفتــه بـاران که شـدم ، بـــاران باريـد امـــــــا
هرگـز خيســـم نکرد .
شايد هنوز تا سپيده دمـان شيفتگی راستين هزار فرسنگ فاصله است.
امــــا تـو ای سپيــده صبـح
بــه هنـگامه ميــــلادم دستــی بـرآور
بگــذار نامم مشوش هراس از پيـــروزی تاريکـــی نبــاشد
بــه هنـگامــه آغـــــازم دستــی بـرآور
بگـذار نه شيفتــه باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره
بــه هنـگامه آمـــــدنم دستـــی بـرآور
بگـذار طلوع دروغيـن شب بيچـاره ای نباشـم ، در انتـظار نافرجـام روشنـــــــی
خـــدا را
بــه هنگامـــه ميـلادم دستــی بـــرآور

تو از کجای این زمین مرا نظاره میکنی
که چشم من پر ازنگاه بی ریای توست
تو از کجای این زمان مرا اشاره می کنی
که راه من پر از نشان و ردّ پای توست
تو از کجای متن گل مرا نشانه می روی
که قلب من پر ازشکوفۀ خیال توست
تو از کجای نغمه ها مرا ترانه می شوی
که ساز من پر از صدای خوش نوای توست
تو از کجای هر کجا مرا کنایه می زنی :
که خوب خوب من توئی ، دلم پر از وفای توست
شاخه ها
به شکل نام تو سبز می شوند
پرنده کوچکی که نمی دانم نامش چيست
حروف نام تو را
بر کتابم می ريزد
آفتاب
به شکل پرنده ای از مس
گرد صدايم
بال می ريزد
و من می دانم سکوت
فقط به خاطر من سکوت است
اما من
دلتنگ توام
شعر می نويسم
و واژه هايم را کنار می زنم
که تو را ببينم
میکردم موندگاری تو که باورم نداری
روی تنهایی چشمام کی قدمهات و میذاری
عکست توی قاب سنگی پر سردی و سکوته
تو کی هستی که نیازم حتی باورت نبوده !
آخ که احساس جدایی من و تا کی می سوزونه
وای که بی تو گنگ و سردم زرد و بی روح ودیوونه
یه روزی میای دوباره ولی اون روز خیلی دیره
برمیگردی تو یه روزی که دل از عاشقی سیره
بیا تا تنهایی من هی بهونتو می گیره
بیا پا بذار رو چشمام که دلم هنوز اسیره.......
![]()
اسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ
شیشه پنجرهرا باران شست
اما چه کسی نقش تورا خواهد شست
از دل من
![]()

زندگی مثل بازی حکمه!!
مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛
اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری

میدانم ،
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد .
حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری ،
آن همه صبوری ...
من ديدم از همان سرِصبحِ آسوده ،
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسيده میآيد ،
پس بگو قرار بود که تو بيائی و ... من نمیدانستم!
حالا که آمدی ،
حرفِ ما بسيار ،
وقتِ ما اندک ،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربهسرم میگذاری ... ها؟
میدانم که میمانی ...

فكر كن از این دیوارها خسته شده باشی ، از این كه مدام سرت می خوره به این محدوده های تنگ خودت .
فكر كن دلت هوای آزادی كرده باشه . نه اون آزادی كه فقط مجسمه ست و به درد سخنرانی و شعار و بیانیه می خوره . نه . یه جور آزادی بی حد و حصر .
فكر كن دلت از رنگ ها گرفته باشه ، از ریاها ، از دروغ ها ، از چهره های پشت رنگ ها ، دلت بیرنگی بخواد ، فضای شفاف یا بی رنگ .
فكر كن یه حال غیر منطقی بهت دست داده باشه كه هر استدلالی حوصله ت رو سر ببره .
دلت بخواد مثل بچه ها پات رو بزنی زمین و داد بزنی كه من اینو می خوام و منظورت از این " خدائی " باشه كه همین نزدیكی ست .
یه دفعه میونه ت با خدای دورِ استدلالیون به هم خورده باشه . خدای خودت رو بخوای نه اونکه بهت شناسوندن .
همون خدائی رو بخوای که مهربونترین مهربوناست و همیشه جواب سلامت رو میده .
دلت بخواد لمسش كنی . دلت هوای خدائی رو كرده باشه كه میشه سر گذاشت روی شونه ش و غربت سال های هبوط رو گریه کرد .
خدائی كه بغل باز می كنه تا در آغوشت بگیره . حتی صدات می كنه : " و سارعوا الی مغفره من ربكم..."
خدائی كه میشه دورش چرخید و بهش گفت : " الهی دورت بگردم" .
بابا زور كه نیست!!! من الان یه حس غریبی دارم . دلم نمی خواد خدای من پشت سلسله علت ها و معلول ها ، ته یه رشته ی دور و دراز ایستاده باشه . می خوام همین كنارم باشه.....
دلم هوای یه خونه ساده مكعبی رو كرده . خونه ای که میشه سرتو بذاری روی دیوارای سنگیش و گریه کنی و حس كنی كه صاحب خونه نزدیكته .
میشه پرده خونه رو گرفت ، جوری كه انگار دامنش رو گرفتی .
حتی حسرتش هم شیرینه .
دلم هواشو کرده ...

با تو ، همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم ،
با تو ، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند ،
با تو ، کوهها حامیان وفادار خاندان من اند ،
با تو ، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند ،
ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند ،
با تو ، دریا با من مهربانی می کند ،
با تو ، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند ،
با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند ،
با تو ، من با بهار می رویم ،
با تو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم ،
با تو ، من در هر شکوفه می شکفم ،
با تو ، من در طلوع لبخند می زنم ، در هر تندر فریاد شوق می کشم ،
در حلقوم مرغان عاشق می خوانم ، در نای جویباران زمزمه می کنم .
با تو ، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ،
عشق را ، زیبائی را ، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم .
با تو ، من در خلوت این صحرا ، در غربت این سرزمین ، در سکوت این آسمان ،
در تنهائی این بی کسی ، غرق فریاد و خروش جمعیتم ،
و "بوی باران ، بوی پونه ، بوی خاک ،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک " ،
همه خوشترین یادهای من ، شیرین ترین یادگارهای من اند .
بی تو ، من ......
نه ، از بی تو بودن نمیگم چون هیچوقت خودمو بی تو حس نکردم . از با تو بودن ، دل برام عادتی ساخته که بی تو بودن رو باور ندارم ، همیشه و همیشه با تو بودم ...
دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ است …
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه داد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده و اشکهایش را دیده ام …
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است …
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است …
دلم برای کسی تنگ است که تنهائیش تنهائی من است …
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرارش بودم …
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار بود ...
دلم برای کسی تنگ است که.....

1. لبخند جذابتان می کند.
همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.
2. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد.
دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.
3. لبخند مسری است.
لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید.
4. لبخند زدن استرس را از بین می برد.
وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.
5. لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند.
به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.
6. لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد.
وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.
7. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.
تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.
8. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد.
عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.
9. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید.
به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند.
10. لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید.
لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.
پس....همیشه لبخند بزنید.

در زمان هاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي
بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها
و تباهي ها دور هم جمع شدند. ناگهان
ذكاوت ايستاد و گفت: بيايد يك بازي كنيم
. مثلا قايم موشك. ديوانگي فورا فرياد زد
من چشم مي گذارم و از آنجا كه هيچ كس
دوست نداشت دنبال ديوانگي بگردد همه
قبول كردند. ديوانگي جلو درخت رفت و
چشم گذاشت همه پنهان شدند. لطافت خود
را به شاخه ماه آويزان كرد. خيانت داخل
انبوهي از زباله پنهان شد.هوس به مركز
زمين رفت. دروغ گفت زير سنگي پنهان
مي شوم ولي به ته دريا رفت. همه پنهان
شدند به جز عشق . عشق مردد بود چون
همه ميدانند پنهان كردن عشق مشكل است.
وقتي شمارش ديوانگي به پايان رسيد عشق
پريد و دريك بوته گل رز پنهان شد.
همه را پيدا كرد بجز عشق.حسادت درگوشش
زمزمه كرد كه عشق در بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درختي
كند و با شدت و هيجان زياد در بوته گل رز
فرو كرد و آنقدر ادامه داد تا با صداي ناله اي
متوقف شد عشق از پشت بوته گل رز بيرون
آمد با دستانش صورت خود را پوشانده بود
و از ميان انگشتانش قطران خون جاري بود.
آري شاخه درخت چشمانش را كور كرده بود
ديوانگي پشيمان از كرده خود رو به عشق
گفت: چگونه ميتوانم جبران كنم ؟ گفت تو
نمي تواني مرا درمان كني گفت پس چه كنم؟
گفت اگر مي خواهي مرا درمان كني راهنماي
من شو. و اين گونه بود كه از آن روز به
بعد عشق كور شود و ديوانگي همواره در
كنارش ماند

غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی
بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می ایـــــی
به احســــاست قســــــم یــــک شب
دلم می میرد از حسرت
و
من اهسته میگویم :
تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـــیـــایــــی .....

.jpg)
نمیره از یاد من اون نگاه سرد آسمون
وقتی بهم گفتی برو یه جای بی نام و نشون
تموم خاطراتمو عکسای پاره پارهمو
به اسم تو سند زدم وسعت قلب خستمو
دونه دونه اشکای من میریزه روی گونه هات
تو زیر بارون چشام گفتی نمیمونم باهات
منم که تنها میمونم تنها با خاطرات تو
تو قاب چوبی دلم حتی ندارم عکستو
هر جای دنیا که برم دیگه نداره مثل تو
رو تن قلب عاشقم خدا نوشته اسمتو
تو لحظه های بی کسی تو تنها تکیه گاهمی
اگه به تو تکیه کنم دیگه ندارم هیچ غمی
منی که با نبودنت میمیرم و زنده میشم
چرا گذاشتی رفتی تو ، تو تنهایی زندونی شم
دونه دونه اشکای من میریزه روی گونه هات
تو زیر بارون چشام گفتی نمیمونم باهات
منم که تنها میمونم تنها با خاطرات تو
تو قاب چوبی دلم حتی ندارم عکستو

دوستت دارم بی آنکه مرا دوست داشته باشی
دوستت دارم حتی اگر به چشمان خيسم بخندی و بی خيال اين باشی که دلم شکسته است
دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد ، حتی اگر هيچ احساسی بر من نداشته باشی
مرا باور داشته باش ، حتي براي يک لحظه هم که شده قلب مرا با تمام وجودت حس کن

![]()
کلافه ام
واژه هایم مرده اند
و من دیگر بار پی واژگانی جدیدام
واژگانی از خون
تحصن
اعتصاب
خشم
شاید روزی با واژه هایم انقلابی کردم

هوس کوچ به سرم زده،شایدم هجرت،نمی دانم ازاین بی دلی ها
خسته شدم...
دستانم را به دستان هیچ کس می سپارم ودرد دل می کنم با درختان
دیوانگی هم عالمی دارد...
دیگه عاشق شدن،ناز کشیدن فایده نداره
دیگه دنبال اهو دویدن فایده نداره
چرا این در واون در می زنی ای دل غافل
دیگه دلبستن و دل بریدن فایده نداره....
ای دل دیگه بال و پر نداری،داری پیر میشی وخبر نداری..

.jpg)
در کویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم
می دانم که نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم
در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو
نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است که هرگز درآن رکودی نیس
می خواهم که مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی
بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم
بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم



با وفا باشي جفايت مي كنند
بي وفايي كن وفايت مي كنند
مهرباني گرچه آييني خوش است
مهربان باشي رهايت مي كنند
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفه عشق کمی مسئله داشت

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...
می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد، هر آن چه گفتم را باور کرد
و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت، هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم، چشم هایم را بستم تا او را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم، من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواست،...

به خارزار جهان ،گل به دامن ، با عشق .
صفای روی تو ،تقدیم می کنم، با عشق .
درین سیاهی وسردی بسان اتشگاه ،
همیشه گرمم همواره روشنم با عشق ،
همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد،
به جان دوست،که غمخوار دشمنم با عشق .
به دست بسته ام ای مهربان ،نگاه مکن
که بیستون را از پا در فکندم ،با عشق .
دوای دردبشریک کلام باشد وبس
که من برای تو فریاد می زنم :با عشق.
پشت آن پنجره
مثل یک پنجره در تاریکی
که به یک پنجره می اندیشید
به تو می اندیشم .
پشت آن پنجره در تاریکی
به چه می اندیشی؟
فرشته و شاعری با هم دوست شدند.
فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته.
شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت. فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت: ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتا دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان...
