استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند
و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است
امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟
آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟
چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند،
قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد.
آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است
و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون
قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند
و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند
و فقط به یکدیگر نگاه میکنند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باش
_________________
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم
----------------------------------------
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم
![]()
بعد یک خواب زمستانی می اندیشم!
و به گل های فرخفته به دامان سکوت
من به یک کوچه ی گیج
گیج از عطر اقاقی ها می اندیشم
و بر یک زمزمه ی عابر مست
که ز تنهایی خود نا شاد است
من به دلتنگی شبهای ملول
و تهی مانده خود از شادی
ذهنم از خاطرها سرشار
و فرو آمدن معجزه در هستی من
مثل خوشبختی من...دورترین حادثه است...
من به خوشبختی ماهی ها می اندیشم
که در آن وسعت آبی با هم .....باز هم همراهند!
من به یک خانه می اندیشم...یک خانه ی دور
که در آن فانوسی می سوزد!
و در آن جای تو مانده است تهی...
و به گل های فراموشی آن گلدان می اندیشم!
که ز بی آبی پژمرده شدند
من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...
و به یک معجزه می اندیشم....

وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی
به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه
فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی
خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم
امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم
حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو
فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو
حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی
حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات
وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری
تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری
حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره
حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر
امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر
حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی
حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی
رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی
حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن
دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس ت بدن
حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن
کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن
حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت
مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت
وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری
دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری
حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه
حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی
حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ
عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ
حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی
پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی
حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن
پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن
وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی
نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی
هرگز ...
هرگز فراموش نمی کنم
سخنانی راکه از چشمان تو شنیدم
می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند
اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم
آن هنگام که می گفتند:
«دوستت دارم»
تو بزرگ بودی
آنقدر بزرگ
که رویاهای من در سرزمین خیال تو
قاصدکی بیش نبود
بزرگ بودی و دست نیافتنی
و من می دانستم
در دست نیافتنی ها
عظمتی ست پرستیدنی..
زندگی با تو خاطره ای برای من نبود
خاطره های با تو تمام زندگی من است...
زیر نگاه پاییزی تو
من چونان برگی افتادم
و از آن روز
زیر پای رهگذران خرد می شوم
دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"
***
نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که:
"عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"
***
برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه او گو!"
***
ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
"وای الهام! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟!"
***
دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.
فصل من، باز هم منم با تو
خسته، تنها، غریب و بی همدم
باز دلتنگی غروب و هراس
باز سرگشتگی چونان آدم
***
سیب سرخم به آن همه بیداد
آخر از دست من به یغما رفت
مانده ام بی حریف و بی دل و زار
ای دریغ آنچه از کف ما رفت
***
می روم، باز می روم سویی
تا شوم دور، لحظه ای از خویش
می گریزم مگر که این دل من
نشنود تلخ گفته ها زین بیش
***
بسته ام کوله بار خود، امشب
راهیم، راهی دیار غریب
می روم تا دمی بگریم زار
زین همه جور و ظلم و مکر و فریب
باز صدای تو، تو گوشم منو می بره به رویا...
میدونم جایی نداره ، حتی دستام توی دستات ...
تو برام زندگی هستی، نفسام بی تو خستن....
تو رو فریاد میزم باز، تا بدونی با تو هستم...
تو بگو چشمای ،آخه بگو به کی داری زل می زنی؟؟
می دونی دل اون جای دیگس، نمی خواد که حتی واسش حرف بزنی!!!
هنوزم اسمتو هر روز رو لبهامه ، حتی عطره نفسات توی خاطرمه...
چشای تو داره منو با خودش می بره، نمی خوام نه دیگه عشقه تو بسمه...

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است.
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
گفتنی ها را گفتم تا بیائی...
دیگر سکوت خواهم کرد.....
شایدکه خدا برایت بگوید ![]()
تو در آنسوی کوچه و من در این سوی کوچه
من هستم و تو ...
زیر باران و نور سردر خانه های همسایه
من هستم و تو...
بدون هیچ داروغه ای
تابی به موهای شرابی شده ات میدهی
و پاورچین پاورچین قامت خود را به موج میسپاری
می رقصی و می آئی...
و من برای تو می خوانم:
باز باران...
با ترانه...![]()
از پس افقهای دور سواری می اید از جنس نور
و در نگاهش مهربانی موج می زند
در نگاهش مهربانی موج می زند
گرمی دستان پر محبتش را بر قلب سرد و خشکیده ام احساس می کنم که احیا گر ان است
از وجودش بوی دریا می اید خوب میدانم نامش برایم ایمان به زندگی هست
و یادش التیام بخش دردهایم التیام بخش درد.............
من و ...
شب و ...
هوای تو ....
آن که ویران شده از یار مرا می فهمد
آن که تنها شده بسیار مرا می فهمد
چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا می فهمد
در پس این چهره
فریادی است
از جنس زمان
که پیر می شود
با نا گفته های عشق
گاهی می میرد در سکوت
و معنا می شود در
نگاه
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

تو
به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم...
دردهاي دل خسته ام چه ميداني ؟
زپاي کنج قفس بسته ام چه ميداني ؟
چه روزهاي قشنگي است بي تو سر کردن
از اين تظاهر پيوسته ام چه ميداني ؟
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد

آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو، من مي ترسم
.مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره
.زن جوان: خواهش ميکنم ، من خيلي مي ترسم
.مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگي که دوستم داري
.زن جوان: دوستت دارم، حالا ميشه يواش تر بروني
.مرد جوان: منو محکم بگير
.زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري
.مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري
و روي سر خودت بذاري، آخه نميتونم راحت برونم، اذيتم ميکنه
.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود
.برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد
در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت
.مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود
.پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند
با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود
و خودش رفت تا او زنده بماند
.. اما زندگي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد
که نفس آدمي را مي برد

وقتی جان پناهی نیست
و نجابت حنجره
آواز نتوانستن را میبلعد
اشک فریاد رسی میشود
و بغض پناهگاهی شیشه ای
که به اندک تلنگری بر سر اوار میشود
از كفر من تا دين تو راهي به جز ترديد نيست
دلخوش به فانوسم نكن اين جا مگر خورشيد نيست؟
با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من
چيزي نگفتن بهتراز تكرار طوطي وار من
بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود
حتي عبادت بي عمل وهم سعادت ميشود
با عشق، آن سوي خطر جايي براي ترس نيست
در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست
كافر اگر عاشق شود بي پرده مومن مي شود
چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن ميشود

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد
(خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند)
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون دیوار به پايش فرو رفته بود
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد . وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد ؛ اين ميخ ده سال پيش ، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک ، بدون حرکت ، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده ؟!!!؟
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است !!!
متحير از اين مساله کارش را تعطيل کرده و مارمولک را مشاهده کرد.
مرد ژاپنی با خود میگفت : مارمولک در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !!!
مرد شديدا منقلب شد
در ذهن خود اینگونه تصور کرد :
ده سال مراقبت
چه عشقي!
چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم.

دلتنگی هایم را با کدام
با کدام قایق خیالی
روانه ی دل دریاهیت کنم؟
تا بدانی
.
.
.
دلتنگتم!!!
وقتی نباشی انگار که هستم و گویا که نیستم
روزی که رفتی من با تمام وجودم گریستم
خداحافظی کردی یک جوری که انگار دیگه بر نمی گردی
اشکات شده بود سیل یه جوری
که انگار سرا پا همه دردی دیگه بر نمی گردی
بار غم رو شونه بردمش تا خونه
جای خالیتو دیدم اشکام شد رونه
به جز عطر خیالت نبود از تو نشونه
می دونم که پس از تو تنها می مونم
ولی احساس من عاشق ترینه
می گه اون هنوز عاشق ترینه...

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت:
پس میخواهی با من گفتگو کنی؟؟
گفتم: اگر وقت داشته باشید!
خدا لبخند زد.
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟؟
خدا پاسخ داد
ادامه مطالب
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :
جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مدام در جهنم گفتگو و بحث است و
جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:
با چنان عشقي
زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را
به بهشت باز گرداند

انسانها همانند رودخانه اند هر چه عمیق تر باشند ارام ترند
صد سال بعد از مرگ من گر بشگافی قبر من خواهی شنید از قلب من دوستت دارم دوست من
میدونی دلیل کسوف وخسوف چیه ؟چون خورشید وماه واسه دیدنت دعوا میکنن
زندگی شهد گلی است که زنبورعسل ان را خواهد خورد هر چه میماندعسل خاطره هاست
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی باقلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
میگویند شقایق ها نمیمیرند *بس تورادوست دارم تا مرگ شقایق ها

بي تو در خلوت شب ،شب همه شب بيدارم آه اي خفته که من چشم به راهت دارم خانه ام ابري و چشمان تو همچون خورشيد چه کنم دست خودم نيست اگر مي بارم
آسمان برای داشتن ماه دام نمی گذارد، آزادی آسمان ماه را پایبند می کند.

تو از کجای این زمین مرا نظاره میکنی
که چشم من پر ازنگاه بی ریای توست
تو از کجای این زمان مرا اشاره می کنی
که راه من پر از نشان و ردّ پای توست
تو از کجای متن گل مرا نشانه می روی
که قلب من پر ازشکوفۀ خیال توست
تو از کجای نغمه ها مرا ترانه می شوی
که ساز من پر از صدای خوش نوای توست
تو از کجای هر کجا مرا کنایه می زنی :
که خوب خوب من توئی ، دلم پر از وفای توست
ابر باش که با التماس نگاهت کنند تا ببـــــــــــــــــــــاری
باز هم آدينهاي آمد ولي مهدي كجاست؟
يك نفر ميگفت مهدي جمعهها در كربلاست ..
به انتظار و اميدي نشسته ام که بيائي ، بيائي و گره از کار بسته ام بگشائي ..
دلم گرفته ازين جمعه هاي خلوت و غمگين ، دلم گرفته ازين لحظه هاي تلخ جدائي ..
غبار آمدنت را نديد قطره ی اشکي ، اشاره اي به ظهورت نکرد دست دعائي..
کی میشود صبح ، ناشتای چشمهایمان را به نگاه تو بگشاییم؟ کی میشود شام ، تصویر تو را به
قاب خوابهایمان ببریم؟ کی میشود شب و روزمان، در فضای ظهور تو بگذرد؟ يا ابا صالح من ...
فقط يك جمعه مي آئي ولي من / تمام جمعه ها را دوست دارم
بیشتر مذاهب و فرقه ها این نکته را تعلیم داده اند:از دنیا دست بشوی. و من به تو تعلیم می دهم: دنیا را دگرگون کن. (اوشو)
اسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ
شیشه پنجرهرا باران شست
اما چه کسی نقش تورا خواهد شست
از دل من
![]()

زندگی مثل بازی حکمه!!
مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛
اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری

میدانم ،
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد .
حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری ،
آن همه صبوری ...
من ديدم از همان سرِصبحِ آسوده ،
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسيده میآيد ،
پس بگو قرار بود که تو بيائی و ... من نمیدانستم!
حالا که آمدی ،
حرفِ ما بسيار ،
وقتِ ما اندک ،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربهسرم میگذاری ... ها؟
میدانم که میمانی ...

فكر كن از این دیوارها خسته شده باشی ، از این كه مدام سرت می خوره به این محدوده های تنگ خودت .
فكر كن دلت هوای آزادی كرده باشه . نه اون آزادی كه فقط مجسمه ست و به درد سخنرانی و شعار و بیانیه می خوره . نه . یه جور آزادی بی حد و حصر .
فكر كن دلت از رنگ ها گرفته باشه ، از ریاها ، از دروغ ها ، از چهره های پشت رنگ ها ، دلت بیرنگی بخواد ، فضای شفاف یا بی رنگ .
فكر كن یه حال غیر منطقی بهت دست داده باشه كه هر استدلالی حوصله ت رو سر ببره .
دلت بخواد مثل بچه ها پات رو بزنی زمین و داد بزنی كه من اینو می خوام و منظورت از این " خدائی " باشه كه همین نزدیكی ست .
یه دفعه میونه ت با خدای دورِ استدلالیون به هم خورده باشه . خدای خودت رو بخوای نه اونکه بهت شناسوندن .
همون خدائی رو بخوای که مهربونترین مهربوناست و همیشه جواب سلامت رو میده .
دلت بخواد لمسش كنی . دلت هوای خدائی رو كرده باشه كه میشه سر گذاشت روی شونه ش و غربت سال های هبوط رو گریه کرد .
خدائی كه بغل باز می كنه تا در آغوشت بگیره . حتی صدات می كنه : " و سارعوا الی مغفره من ربكم..."
خدائی كه میشه دورش چرخید و بهش گفت : " الهی دورت بگردم" .
بابا زور كه نیست!!! من الان یه حس غریبی دارم . دلم نمی خواد خدای من پشت سلسله علت ها و معلول ها ، ته یه رشته ی دور و دراز ایستاده باشه . می خوام همین كنارم باشه.....
دلم هوای یه خونه ساده مكعبی رو كرده . خونه ای که میشه سرتو بذاری روی دیوارای سنگیش و گریه کنی و حس كنی كه صاحب خونه نزدیكته .
میشه پرده خونه رو گرفت ، جوری كه انگار دامنش رو گرفتی .
حتی حسرتش هم شیرینه .
دلم هواشو کرده ...

با تو ، همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم ،
با تو ، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند ،
با تو ، کوهها حامیان وفادار خاندان من اند ،
با تو ، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند ،
ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند ،
با تو ، دریا با من مهربانی می کند ،
با تو ، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند ،
با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند ،
با تو ، من با بهار می رویم ،
با تو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم ،
با تو ، من در هر شکوفه می شکفم ،
با تو ، من در طلوع لبخند می زنم ، در هر تندر فریاد شوق می کشم ،
در حلقوم مرغان عاشق می خوانم ، در نای جویباران زمزمه می کنم .
با تو ، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ،
عشق را ، زیبائی را ، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم .
با تو ، من در خلوت این صحرا ، در غربت این سرزمین ، در سکوت این آسمان ،
در تنهائی این بی کسی ، غرق فریاد و خروش جمعیتم ،
و "بوی باران ، بوی پونه ، بوی خاک ،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک " ،
همه خوشترین یادهای من ، شیرین ترین یادگارهای من اند .
بی تو ، من ......
نه ، از بی تو بودن نمیگم چون هیچوقت خودمو بی تو حس نکردم . از با تو بودن ، دل برام عادتی ساخته که بی تو بودن رو باور ندارم ، همیشه و همیشه با تو بودم ...
دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ است …
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه داد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده و اشکهایش را دیده ام …
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است …
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است …
دلم برای کسی تنگ است که تنهائیش تنهائی من است …
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرارش بودم …
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار بود ...
دلم برای کسی تنگ است که.....

1. لبخند جذابتان می کند.
همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.
2. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد.
دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.
3. لبخند مسری است.
لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید.
4. لبخند زدن استرس را از بین می برد.
وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.
5. لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند.
به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.
6. لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد.
وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.
7. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.
تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.
8. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد.
عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.
9. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید.
به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند.
10. لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید.
لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.
پس....همیشه لبخند بزنید.

در زمان هاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي
بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها
و تباهي ها دور هم جمع شدند. ناگهان
ذكاوت ايستاد و گفت: بيايد يك بازي كنيم
. مثلا قايم موشك. ديوانگي فورا فرياد زد
من چشم مي گذارم و از آنجا كه هيچ كس
دوست نداشت دنبال ديوانگي بگردد همه
قبول كردند. ديوانگي جلو درخت رفت و
چشم گذاشت همه پنهان شدند. لطافت خود
را به شاخه ماه آويزان كرد. خيانت داخل
انبوهي از زباله پنهان شد.هوس به مركز
زمين رفت. دروغ گفت زير سنگي پنهان
مي شوم ولي به ته دريا رفت. همه پنهان
شدند به جز عشق . عشق مردد بود چون
همه ميدانند پنهان كردن عشق مشكل است.
وقتي شمارش ديوانگي به پايان رسيد عشق
پريد و دريك بوته گل رز پنهان شد.
همه را پيدا كرد بجز عشق.حسادت درگوشش
زمزمه كرد كه عشق در بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درختي
كند و با شدت و هيجان زياد در بوته گل رز
فرو كرد و آنقدر ادامه داد تا با صداي ناله اي
متوقف شد عشق از پشت بوته گل رز بيرون
آمد با دستانش صورت خود را پوشانده بود
و از ميان انگشتانش قطران خون جاري بود.
آري شاخه درخت چشمانش را كور كرده بود
ديوانگي پشيمان از كرده خود رو به عشق
گفت: چگونه ميتوانم جبران كنم ؟ گفت تو
نمي تواني مرا درمان كني گفت پس چه كنم؟
گفت اگر مي خواهي مرا درمان كني راهنماي
من شو. و اين گونه بود كه از آن روز به
بعد عشق كور شود و ديوانگي همواره در
كنارش ماند

غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی
بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می ایـــــی
به احســــاست قســــــم یــــک شب
دلم می میرد از حسرت
و
من اهسته میگویم :
تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـــیـــایــــی .....

شب عروسیه:آخر شبه،خیلی سر و صدا هست.
میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه اما هر چی منتظر شدن برنگشته،درو هم قفل کرده.
داماد سراسیمه پشت در راه میره.داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.
مامان و بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم،دخترم،درو باز کن. مریم جان سالمی؟؟؟
آخرش داماد طاقت نمیاره و با هر مصیبتی شده در رو می شکنه و میرن تو.
مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده،ولی رو لباش لبخنده!
همه مات و مبهوت دارن به این صحنه نگاه می کنن.کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده.
بابای مریم میره جلو،هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه،با دستایی لرزان کاغذ رو برمیداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم.دارم برات نامه می نویسم.آخرین نامه ی زندگیمو.آخه اینجا آخر خط زندگیمه.
کاش منو تو لباس عروس می دیدی.مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟
علی جان دارم میرم.دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام وایسادم.
می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم؟
ولی کاش منم حرفای تو رو می شنیدم.دارم میرم چون قسم خوردم،تو هم خوردی،یادته؟
گفتم یا تو یا مرگ،تو هم گفتی،یادته؟
علی تو اینجا نیستی،من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟
داماد قلبم تویی،چرا کنارم نمیای؟
کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسشو با خون رگش رنگ می کنه.
کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند.
علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.
حالا که چشام دارن سیاهی میرن،حالا که همه بدنم داره می لرزه،همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشام میگذره.
روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد،یادته؟روزی که دلامون لرزید،یادته؟روزای خوب عاشقیمون،یادته؟نقشه های آیندمون،یادته؟
علی من یادمه،یادمه چطور بزرگترامون همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتن.
یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسم مریم رو بیاری.
یادته اونروز چقدر گریه کردم؟تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشات قشنگتر می شه.می گفتی که من بخندم.
علی حالا بیا ببین چشام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم؟؟؟
هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشات تو چشای من نیفته ولی نمی دونست عشق تو،تو قلب منه نه تو چشام.
روزی که بابام ما رو از شهر و دیار خودمون آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود.که واسه آیندم پول نداشت.ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.
دارم به قولم عمل می کنم.هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ.
میدونم اگه الان پامو از این اتاق بذارم بیرون دیگه مال تو نیستم،دیگه تو رو ندارم.
علی من نمی تونم ببینم به جای دستای گرم تو،دستای یخ زده ی غریبه ای تو دستام باشه.
همین جا تمومش می کنم.واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.
وای علی کاش بودی و می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!
عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم.دلم برات خیلی تنگ شده.میخوام ببینمت.دستم می لرزه.طرح چشات پیش رومه.علی دستمو بگیر. منم باهات میام ....
پدر مریم نامه تو دستشه،کمرش راست نمیشه،بالای سر جنازه ی دختر قشنگش وایساده و گریه می کنه.سرشو برمی گردونه که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهارچوب در یه قامت آشنا می بینه.
آره پدر علی بود،اونم یه نامه تو دستشه، چشاش قرمزه،صورتش با اشک یکی شده.
نگاه دو پدر تو هم گره خورد.نگاهی که خیلی حرفها توش بود.
هر دو سکوت کردند و به هم نگاه کردند.سکوتی که فریاد درداشون بود.
پدر علی هم اومده بود که نامه ی پسرشو برسونه به دست مریم.
اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود.
حالا همه چیز تموم شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده بود.
حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!
مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنن.
هر خیالی برایم داشته باشی بهتر از آن است که بی خیال من باشی
.jpg)
نمیره از یاد من اون نگاه سرد آسمون
وقتی بهم گفتی برو یه جای بی نام و نشون
تموم خاطراتمو عکسای پاره پارهمو
به اسم تو سند زدم وسعت قلب خستمو
دونه دونه اشکای من میریزه روی گونه هات
تو زیر بارون چشام گفتی نمیمونم باهات
منم که تنها میمونم تنها با خاطرات تو
تو قاب چوبی دلم حتی ندارم عکستو
هر جای دنیا که برم دیگه نداره مثل تو
رو تن قلب عاشقم خدا نوشته اسمتو
تو لحظه های بی کسی تو تنها تکیه گاهمی
اگه به تو تکیه کنم دیگه ندارم هیچ غمی
منی که با نبودنت میمیرم و زنده میشم
چرا گذاشتی رفتی تو ، تو تنهایی زندونی شم
دونه دونه اشکای من میریزه روی گونه هات
تو زیر بارون چشام گفتی نمیمونم باهات
منم که تنها میمونم تنها با خاطرات تو
تو قاب چوبی دلم حتی ندارم عکستو
و گاهی افتادنت دنیایی را خبر می کند
چه فرقی می کند؟
کاشکی افتادن ها برای چیزی باشد که بیارزد
سقوط کنیم تا بالاتر برویم
