تن او به تنم خورد مرا برد مرا برد
بگرديد ، بگرديد ، درين خانه بگرديد
درین خانه غريبند ، غريبانه بگرديد
يکي مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ي او نيست پي لانه بگرديد
يکي ساقي مست است پس پرده نشسته ست
قدح پيش فرستاد که مستانه بگرديد
يکي لذت مستي ست ، نهان زير لب کيست ؟
ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد
يکي مرغ غريب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان يافت ، پي دانه بگرديد
نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همين جاست ، همين جاست ، همه خانه بگرديد
نوايي نشنيده ست که از خويش رميده ست
به غوغاش مخوانيد ، خموشانه بگرديد
سرشکي که بر آن خاک فشانديم بن تاک
در اين جوش شراب است ، به خمخانه بگرديد
چه شيرين و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پي آن گل پر نوش چو پروانه بگرديد
بر آن عشق بخنديد که عشقش نپسنديد
در اين حلقه ي زنجير چو ديوانه بگرديد
درين کنج غم آباد نشانش نتوان ديد
اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد
کليد در اميد اگر هست شماييد
درين قفل کهن سنگ چو دندانه بگرديد
رخ از سايه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد
تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
سیر نمی شوم زتو ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشم
چونکه تو سایه افکنی برسرم ای همای من
در شکنید کوزه را پاره کنید مشک را
جانب بحر می روم پاک کنید راه من
آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام
یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من
چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل
چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من
آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من
خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم
صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من
سیر نمی شوم زتو نیست جز این گناه من
سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من
مرا بازيچه ی خود ساخت، چون موسي كه دريا را
فراموشش نخواهم كرد، چون دريا كه موسي را
خيانت قصه تلخي است، اما از كه مي نالم
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را
نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم
كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را
خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را
كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را
نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است
كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را
چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيدهتر كردي معما را
من به یک خانه می اندیشم ...یک خانه ی دور
که در آن فانوسی می سوزد!
و در آن جای تو مانده است تهی...
و به گل های فراموشی آن گلدان می اندیشم!
که ز بی آبی پژمرده شدند
من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...
و به یک معجزه می اندیشم....
دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"
***
نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که:
"عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"
***
برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه او گو!"
***
ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
"وای الهام! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟!"
***
دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.
فصل من، باز هم منم با تو
خسته، تنها، غریب و بی همدم
باز دلتنگی غروب و هراس
باز سرگشتگی چونان آدم
***
سیب سرخم به آن همه بیداد
آخر از دست من به یغما رفت
مانده ام بی حریف و بی دل و زار
ای دریغ آنچه از کف ما رفت
***
می روم، باز می روم سویی
تا شوم دور، لحظه ای از خویش
می گریزم مگر که این دل من
نشنود تلخ گفته ها زین بیش
***
بسته ام کوله بار خود، امشب
راهیم، راهی دیار غریب
می روم تا دمی بگریم زار
زین همه جور و ظلم و مکر و فریب
باز صدای تو، تو گوشم منو می بره به رویا...
میدونم جایی نداره ، حتی دستام توی دستات ...
تو برام زندگی هستی، نفسام بی تو خستن....
تو رو فریاد میزم باز، تا بدونی با تو هستم...
تو بگو چشمای ،آخه بگو به کی داری زل می زنی؟؟
می دونی دل اون جای دیگس، نمی خواد که حتی واسش حرف بزنی!!!
هنوزم اسمتو هر روز رو لبهامه ، حتی عطره نفسات توی خاطرمه...
چشای تو داره منو با خودش می بره، نمی خوام نه دیگه عشقه تو بسمه...

آن که ویران شده از یار مرا می فهمد
آن که تنها شده بسیار مرا می فهمد
چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا می فهمد
در پس این چهره
فریادی است
از جنس زمان
که پیر می شود
با نا گفته های عشق
گاهی می میرد در سکوت
و معنا می شود در
نگاه
از كفر من تا دين تو راهي به جز ترديد نيست
دلخوش به فانوسم نكن اين جا مگر خورشيد نيست؟
با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من
چيزي نگفتن بهتراز تكرار طوطي وار من
بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود
حتي عبادت بي عمل وهم سعادت ميشود
با عشق، آن سوي خطر جايي براي ترس نيست
در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست
كافر اگر عاشق شود بي پرده مومن مي شود
چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن ميشود

وقتی نباشی انگار که هستم و گویا که نیستم
روزی که رفتی من با تمام وجودم گریستم
خداحافظی کردی یک جوری که انگار دیگه بر نمی گردی
اشکات شده بود سیل یه جوری
که انگار سرا پا همه دردی دیگه بر نمی گردی
بار غم رو شونه بردمش تا خونه
جای خالیتو دیدم اشکام شد رونه
به جز عطر خیالت نبود از تو نشونه
می دونم که پس از تو تنها می مونم
ولی احساس من عاشق ترینه
می گه اون هنوز عاشق ترینه...

نیم شب صورت خود رو به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا که جان دارم و از سینه نفس میاد
به توو عشق تو ای دوست وفا خواهم کرد

من آن کرم شبتاب بی آرزویم
که هر شب تو را خیال می کنم در آسمان
و می بینمت نوری از دور
خیال می کنم که قاصدک سفیر توست
و من همان برهنه بی جان
به اشتیاق تو طلوع می کنم
قاصدک مرا نهیب می زند و می رود به سوی دیگری
و من غروب می کنم
زیر شنهای سرد
بي تو در خلوت شب ،شب همه شب بيدارم آه اي خفته که من چشم به راهت دارم خانه ام ابري و چشمان تو همچون خورشيد چه کنم دست خودم نيست اگر مي بارم

گفت شيفتــه بــاران شــو ،
وقتـی بـیتـابی می بــارد و خيست میکنـد ،
شيفتــه بـاران که شـدم ، بـــاران باريـد امـــــــا
هرگـز خيســـم نکرد .
شايد هنوز تا سپيده دمـان شيفتگی راستين هزار فرسنگ فاصله است.
امــــا تـو ای سپيــده صبـح
بــه هنـگامه ميــــلادم دستــی بـرآور
بگــذار نامم مشوش هراس از پيـــروزی تاريکـــی نبــاشد
بــه هنـگامــه آغـــــازم دستــی بـرآور
بگـذار نه شيفتــه باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره
بــه هنـگامه آمـــــدنم دستـــی بـرآور
بگـذار طلوع دروغيـن شب بيچـاره ای نباشـم ، در انتـظار نافرجـام روشنـــــــی
خـــدا را
بــه هنگامـــه ميـلادم دستــی بـــرآور

تو از کجای این زمین مرا نظاره میکنی
که چشم من پر ازنگاه بی ریای توست
تو از کجای این زمان مرا اشاره می کنی
که راه من پر از نشان و ردّ پای توست
تو از کجای متن گل مرا نشانه می روی
که قلب من پر ازشکوفۀ خیال توست
تو از کجای نغمه ها مرا ترانه می شوی
که ساز من پر از صدای خوش نوای توست
تو از کجای هر کجا مرا کنایه می زنی :
که خوب خوب من توئی ، دلم پر از وفای توست
ابر باش که با التماس نگاهت کنند تا ببـــــــــــــــــــــاری
شاخه ها
به شکل نام تو سبز می شوند
پرنده کوچکی که نمی دانم نامش چيست
حروف نام تو را
بر کتابم می ريزد
آفتاب
به شکل پرنده ای از مس
گرد صدايم
بال می ريزد
و من می دانم سکوت
فقط به خاطر من سکوت است
اما من
دلتنگ توام
شعر می نويسم
و واژه هايم را کنار می زنم
که تو را ببينم
شاید هجوم برده ی بغض تو
بی بهانه نبود
از پی لحظه های ابری آرام
تپش نو برگ های نور
لرزش پلک فانوس های بلور
رد هجای سرخ باران بود !
میکردم موندگاری تو که باورم نداری
روی تنهایی چشمام کی قدمهات و میذاری
عکست توی قاب سنگی پر سردی و سکوته
تو کی هستی که نیازم حتی باورت نبوده !
آخ که احساس جدایی من و تا کی می سوزونه
وای که بی تو گنگ و سردم زرد و بی روح ودیوونه
یه روزی میای دوباره ولی اون روز خیلی دیره
برمیگردی تو یه روزی که دل از عاشقی سیره
بیا تا تنهایی من هی بهونتو می گیره
بیا پا بذار رو چشمام که دلم هنوز اسیره.......
![]()
اسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ
شیشه پنجرهرا باران شست
اما چه کسی نقش تورا خواهد شست
از دل من
![]()

زندگی مثل بازی حکمه!!
مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛
اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری

میدانم ،
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد .
حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری ،
آن همه صبوری ...
من ديدم از همان سرِصبحِ آسوده ،
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسيده میآيد ،
پس بگو قرار بود که تو بيائی و ... من نمیدانستم!
حالا که آمدی ،
حرفِ ما بسيار ،
وقتِ ما اندک ،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربهسرم میگذاری ... ها؟
میدانم که میمانی ...
دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ است …
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه داد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده و اشکهایش را دیده ام …
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است …
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است …
دلم برای کسی تنگ است که تنهائیش تنهائی من است …
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرارش بودم …
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار بود ...
دلم برای کسی تنگ است که.....
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

در زمان هاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي
بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها
و تباهي ها دور هم جمع شدند. ناگهان
ذكاوت ايستاد و گفت: بيايد يك بازي كنيم
. مثلا قايم موشك. ديوانگي فورا فرياد زد
من چشم مي گذارم و از آنجا كه هيچ كس
دوست نداشت دنبال ديوانگي بگردد همه
قبول كردند. ديوانگي جلو درخت رفت و
چشم گذاشت همه پنهان شدند. لطافت خود
را به شاخه ماه آويزان كرد. خيانت داخل
انبوهي از زباله پنهان شد.هوس به مركز
زمين رفت. دروغ گفت زير سنگي پنهان
مي شوم ولي به ته دريا رفت. همه پنهان
شدند به جز عشق . عشق مردد بود چون
همه ميدانند پنهان كردن عشق مشكل است.
وقتي شمارش ديوانگي به پايان رسيد عشق
پريد و دريك بوته گل رز پنهان شد.
همه را پيدا كرد بجز عشق.حسادت درگوشش
زمزمه كرد كه عشق در بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درختي
كند و با شدت و هيجان زياد در بوته گل رز
فرو كرد و آنقدر ادامه داد تا با صداي ناله اي
متوقف شد عشق از پشت بوته گل رز بيرون
آمد با دستانش صورت خود را پوشانده بود
و از ميان انگشتانش قطران خون جاري بود.
آري شاخه درخت چشمانش را كور كرده بود
ديوانگي پشيمان از كرده خود رو به عشق
گفت: چگونه ميتوانم جبران كنم ؟ گفت تو
نمي تواني مرا درمان كني گفت پس چه كنم؟
گفت اگر مي خواهي مرا درمان كني راهنماي
من شو. و اين گونه بود كه از آن روز به
بعد عشق كور شود و ديوانگي همواره در
كنارش ماند

غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی
بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می ایـــــی
به احســــاست قســــــم یــــک شب
دلم می میرد از حسرت
و
من اهسته میگویم :
تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـــیـــایــــی .....
همه را رهاكردم تا تورا داشته باشم
تو رهايم كردي تا همه را داشته باشي !؟

هوس کوچ به سرم زده،شایدم هجرت،نمی دانم ازاین بی دلی ها
خسته شدم...
دستانم را به دستان هیچ کس می سپارم ودرد دل می کنم با درختان
دیوانگی هم عالمی دارد...
دیگه عاشق شدن،ناز کشیدن فایده نداره
دیگه دنبال اهو دویدن فایده نداره
چرا این در واون در می زنی ای دل غافل
دیگه دلبستن و دل بریدن فایده نداره....
ای دل دیگه بال و پر نداری،داری پیر میشی وخبر نداری..
.jpg)
در کویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم
می دانم که نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم
در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو
نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است که هرگز درآن رکودی نیس
می خواهم که مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی
بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم
بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

با وفا باشي جفايت مي كنند
بي وفايي كن وفايت مي كنند
مهرباني گرچه آييني خوش است
مهربان باشي رهايت مي كنند
شور بختی مردی را که تنها بودم و تاریک، لبخند می زند.
آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جلجتا پیموده ام
آنک منم پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد.
آنک منم میخ صلیب از کف دستان به دندان بر کنده!
احمد شاملو
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفه عشق کمی مسئله داشت
در حضور خارها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود
می شود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه مات یک متروکه را الماس بود
کاش می شد حرفی از کاش می شد ها نبود
هر چه بود احساس بود و
عشق بود و
یاس بود...
نکند خواب برد خوابِ مرا
نکند راز خودش فاش کند رازِ مرا
نکند اشک بشوید همه ی اشکِ مرا
نکند عشق خودش خام کند عشقِ مرا

در گلستان به تمنّای رُخت رقصیدم
در دل دشت به ناز نگَهت خندیدم
در میان سمن و سوسن و سنبل امّا
مثل پروانه فقط دور تو می گردیدم
من که عمرم بسته بر آه و دمی
گر که آهم را بگیرند دَم فرو بندم همی
من که جانم بسته بر تار و تبی
پس چرا ؟هر دَم شکستم من دلی

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...
می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد، هر آن چه گفتم را باور کرد
و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت، هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم، چشم هایم را بستم تا او را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم، من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواست،...
تشنه لب حق بی عشق نتوان شد
سجده گری ایزد بی عشق نتوان زد
تو ای مجنون که عشق نام داری
شراب شوق من در جام داری
ترا آن به که با دردم نشینی
که جان در بازی از رویم ببینی
مگر نشنیده ای ای از خرد دور
که پروانه ندارد طاقت نور
برو می ساز با اندوه و خواری
که سازد عاشقان را بردباری
می خواستم عزیز تو باشم ... خدا نخواست
همراه و همگریز تو باشم ... خدا نخواست
می خواستم که ماهی غمگین برکه ای
در دستهای لبریز تو باشم ... خدا نخواست
گفتم در این زمانه ی کج فهم کند ذهن
مجنون چشم تیز تو باشم ... خدا نخواست
می خواستم که مجلس ختمی برای این
پائیز برگریز تو باشم ... خدا نخواست
آه ای پری هر چه غزلگریه ! خواستم
بیت ترانه ای ز تو باشم ... خدا نخواست
مظلوم ساکتم ! به خدا دوست داشتم
یار ستم ستیز تو باشم ... خدا نخواست
نفرین به من که پوچی دستم بزرگ بود
می خواستم عزیز تو باشم ... خدا نخواست
من دره ی سیاهی شب هایم
تو آبشار روشن مهتابی
من شاخه ای شکسته به مردابم
تو غنچه ی شکفته ی شادابی
من قلب شوره زار بیابانم
تو روح چشمه های شکوفایی
من زورق شکسته به گردابم
تو موج های سر کش دریایی
من آخرین وداع دو دلدارم
تو لحظه طلایی پیوندی
من موج گریه های غم انگیزم
تو جویبار باده ی لبخندی
چرا
همیشه عاشقان آهو
شکار گرترند
مگر
حرمت عشق
به رهایی نیست ؟
دست های تو مثل
لانه پرندگان
گرم وخودمانی
ظریف وقشنگ بود
آنها را همیشه در دستم خواهم فشرد
آنها را هزاران بار خواهم بوسید

به خارزار جهان ،گل به دامن ، با عشق .
صفای روی تو ،تقدیم می کنم، با عشق .
درین سیاهی وسردی بسان اتشگاه ،
همیشه گرمم همواره روشنم با عشق ،
همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد،
به جان دوست،که غمخوار دشمنم با عشق .
به دست بسته ام ای مهربان ،نگاه مکن
که بیستون را از پا در فکندم ،با عشق .
دوای دردبشریک کلام باشد وبس
که من برای تو فریاد می زنم :با عشق.
تنها با عشق توان زیستنم بود
نه با زندگی
در انتظار بوسه ای کوچک
نشسته ام
باورم نمی شود
این انتهای من بود
قرار نیست خاطرهای باشی از یک بعدازظهر
تفنگی باشی که شلیک میکند
قرار نیست!
میخواهم فریاد بزنم:
از یک فنجان قهوه آغاز شد
مردی که
در خیابان نگاهام کرد
و فهمیدم که دوستاش دارم؛ شاعر شدم