در پس این چهره
فریادی است
از جنس زمان
که پیر می شود
با نا گفته های عشق
گاهی می میرد در سکوت
و معنا می شود در
نگاه
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

تو
به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم...
دردهاي دل خسته ام چه ميداني ؟
زپاي کنج قفس بسته ام چه ميداني ؟
چه روزهاي قشنگي است بي تو سر کردن
از اين تظاهر پيوسته ام چه ميداني ؟