تبليغاتX
http://i34.tinypic.com/2vt2yq9.gif کهکشون بی ستاره
زندگی من فرشته ایست پاک که تمام شوق زندگی من است ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:47 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

وقتی جان پناهی نیست

   و نجابت حنجره

آواز نتوانستن را میبلعد

اشک فریاد رسی میشود

و بغض پناهگاهی شیشه ای

که به اندک تلنگری بر سر اوار میشود

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:45 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

از كفر من تا دين تو راهي به جز ترديد نيست

دلخوش به فانوسم نكن اين جا مگر خورشيد نيست؟

با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من

چيزي نگفتن بهتراز تكرار طوطي وار من

بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود

حتي عبادت بي عمل وهم سعادت ميشود

با عشق، آن سوي خطر جايي براي ترس نيست

در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست

كافر اگر عاشق شود بي پرده مومن مي شود

چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن ميشود

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:42 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

خداوندا

تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

چه رنجي مي كشد آنكس كه انسان است

و

از احساس سرشار است


 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:44 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد

(خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند)

 اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون دیوار به پايش فرو رفته بود

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد . وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد ؛ اين ميخ ده سال پيش ، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !!!

چه اتفاقي افتاده؟

در يک قسمت تاريک ، بدون حرکت ، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده ؟!!!؟

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است !!!

متحير از اين مساله کارش را تعطيل کرده و مارمولک را مشاهده کرد.

مرد ژاپنی با خود میگفت : مارمولک در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !!!

مرد شديدا منقلب شد

در ذهن خود اینگونه تصور کرد :

ده سال مراقبت

چه عشقي!

چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم.


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:11 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1