
انسانها همانند رودخانه اند هر چه عمیق تر باشند ارام ترند
صد سال بعد از مرگ من گر بشگافی قبر من خواهی شنید از قلب من دوستت دارم دوست من
میدونی دلیل کسوف وخسوف چیه ؟چون خورشید وماه واسه دیدنت دعوا میکنن
زندگی شهد گلی است که زنبورعسل ان را خواهد خورد هر چه میماندعسل خاطره هاست
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی باقلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
میگویند شقایق ها نمیمیرند *بس تورادوست دارم تا مرگ شقایق ها
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:53 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
خدا خواست اينقدر تنها نباشم گل باغ بي برگ و بارم تو باشي
شنيدم که مي آيد از سمت باران بهاري که اميدوارم تو باشي
چه مي شد اگر روزگارم تو باشي بهارم تو باشي خزانم تو باشي
فقط يک هوس دارم اينکه هميشه به هر جا که پاميگذارم تو باشي
کمي کودکانه اما نمي شد که اسب تو باشم سوارم تو باشي
صدا کن که در حجم اين بي کسي ها کنار تو باشم کنارم تو باشي
تو باشي بعد از تو دنيا نباشد تو باشي شب و روزم تو باشي
خدا خواست چشمم براه تو باشد که مهتاب شبهاي تارم تو باشي

+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:49 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:5 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

من آن کرم شبتاب بی آرزویم
که هر شب تو را خیال می کنم در آسمان
و می بینمت نوری از دور
خیال می کنم که قاصدک سفیر توست
و من همان برهنه بی جان
به اشتیاق تو طلوع می کنم
قاصدک مرا نهیب می زند و می رود به سوی دیگری
و من غروب می کنم
زیر شنهای سرد
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 3:35 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
بي تو در خلوت شب ،شب همه شب بيدارم
آه اي خفته که من چشم به راهت دارم
خانه ام ابري و چشمان تو همچون خورشيد
چه کنم دست خودم نيست اگر مي بارم
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 3:10 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
آسمان برای داشتن ماه دام نمی گذارد، آزادی آسمان ماه را پایبند می کند.
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:54 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

گفت شيفتــه بــاران شــو ،
وقتـی بـیتـابی می بــارد و خيست میکنـد ،
شيفتــه بـاران که شـدم ، بـــاران باريـد امـــــــا
هرگـز خيســـم نکرد .
شايد هنوز تا سپيده دمـان شيفتگی راستين هزار فرسنگ فاصله است.
امــــا تـو ای سپيــده صبـح
بــه هنـگامه ميــــلادم دستــی بـرآور
بگــذار نامم مشوش هراس از پيـــروزی تاريکـــی نبــاشد
بــه هنـگامــه آغـــــازم دستــی بـرآور
بگـذار نه شيفتــه باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره
بــه هنـگامه آمـــــدنم دستـــی بـرآور
بگـذار طلوع دروغيـن شب بيچـاره ای نباشـم ، در انتـظار نافرجـام روشنـــــــی
خـــدا را
بــه هنگامـــه ميـلادم دستــی بـــرآور
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:50 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

تو از کجای این زمین مرا نظاره میکنی
که چشم من پر ازنگاه بی ریای توست
تو از کجای این زمان مرا اشاره می کنی
که راه من پر از نشان و ردّ پای توست
تو از کجای متن گل مرا نشانه می روی
که قلب من پر ازشکوفۀ خیال توست
تو از کجای نغمه ها مرا ترانه می شوی
که ساز من پر از صدای خوش نوای توست
تو از کجای هر کجا مرا کنایه می زنی :
که خوب خوب من توئی ، دلم پر از وفای توست
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:49 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
باران نباش که با التماس به پنجره بکوبی تا نگاهت کنند
ابر باش که با التماس نگاهت کنند تا ببـــــــــــــــــــــاری
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:47 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

شاخه ها
به شکل نام تو سبز می شوند
پرنده کوچکی که نمی دانم نامش چيست
حروف نام تو را
بر کتابم می ريزد
آفتاب
به شکل پرنده ای از مس
گرد صدايم
بال می ريزد
و من می دانم سکوت
فقط به خاطر من سکوت است
اما من
دلتنگ توام
شعر می نويسم
و واژه هايم را کنار می زنم
که تو را ببينم
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:46 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

بدي را با عدالت پاسخ دهيد، مهرباني را با مهرباني
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:41 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
شاید گمان ساده ی من
شاید هجوم برده ی بغض تو
بی بهانه نبود
از پی لحظه های ابری آرام
تپش نو برگ های نور
لرزش پلک فانوس های بلور
رد هجای سرخ باران بود !
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 10:10 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
باز هم آدينهاي آمد ولي مهدي كجاست؟
يك نفر ميگفت مهدي جمعهها در كربلاست ..
به انتظار و اميدي نشسته ام که بيائي ، بيائي و گره از کار بسته ام بگشائي ..
دلم گرفته ازين جمعه هاي خلوت و غمگين ، دلم گرفته ازين لحظه هاي تلخ جدائي ..
غبار آمدنت را نديد قطره ی اشکي ، اشاره اي به ظهورت نکرد دست دعائي..
کی میشود صبح ، ناشتای چشمهایمان را به نگاه تو بگشاییم؟ کی میشود شام ، تصویر تو را به
قاب خوابهایمان ببریم؟ کی میشود شب و روزمان، در فضای ظهور تو بگذرد؟ يا ابا صالح من ...
بــوی عـطــر یــار دارد جمـعه ها
وعــــده دیـــدار دارد جمــعه ها
جمــعـه هـا دل یاد دلبـر مـی کنـد
نغمه یا ابـن الـحسن سـر مـی کنـد
غروب پنجشنبه بي قرارم / شبيه جمعه ها چشم انتظارم
فقط يك جمعه مي آئي ولي من / تمام جمعه ها را دوست دارم
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 9:42 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
میکردم موندگاری تو که باورم نداری
روی تنهایی چشمام کی قدمهات و میذاری
عکست توی قاب سنگی پر سردی و سکوته
تو کی هستی که نیازم حتی باورت نبوده !
آخ که احساس جدایی من و تا کی می سوزونه
وای که بی تو گنگ و سردم زرد و بی روح ودیوونه
یه روزی میای دوباره ولی اون روز خیلی دیره
برمیگردی تو یه روزی که دل از عاشقی سیره
بیا تا تنهایی من هی بهونتو می گیره
بیا پا بذار رو چشمام که دلم هنوز اسیره.......

+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 9:37 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
بیشتر مذاهب و فرقه ها این نکته را تعلیم داده اند:از دنیا دست بشوی. و من به تو تعلیم می دهم: دنیا را دگرگون کن. (اوشو)
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 9:31 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
اسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ
شیشه پنجرهرا باران شست
اما چه کسی نقش تورا خواهد شست
از دل من

+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 3:50 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

زندگی مثل بازی حکمه!!
مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛
اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 3:47 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|