تبليغاتX
http://i34.tinypic.com/2vt2yq9.gif کهکشون بی ستاره
زندگی من فرشته ایست پاک که تمام شوق زندگی من است ...

انتظار

می‌دانم ،
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد .
حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری ،
آن همه صبوری ...
من ديدم از همان سرِ‌صبحِ آسوده ،
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد ،
پس بگو قرار بود که تو بيائی و ... من نمی‌دانستم!

حالا که آمدی ،
حرفِ ما بسيار ،
وقتِ ما اندک ،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:42 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

بهترین جای دنیا

فكر كن از این دیوارها خسته شده باشی ، از این كه مدام سرت می خوره به این محدوده های تنگ خودت .

فكر كن دلت هوای آزادی كرده باشه . نه اون آزادی كه فقط مجسمه ست و به درد سخنرانی و شعار و بیانیه می خوره . نه .  یه جور آزادی بی حد و حصر .

فكر كن دلت از رنگ ها گرفته باشه ، از ریاها ، از دروغ ها ، از چهره های پشت رنگ ها ، دلت بیرنگی بخواد ، فضای شفاف یا بی رنگ .

فكر كن یه حال غیر منطقی بهت دست داده باشه كه هر استدلالی حوصله ت رو سر ببره .

 دلت بخواد مثل بچه ها پات رو بزنی زمین و داد بزنی كه من اینو می خوام و منظورت از این " خدائی " باشه كه همین نزدیكی ست .

 یه دفعه میونه ت با خدای دورِ استدلالیون به هم خورده باشه . خدای خودت رو بخوای نه اونکه بهت شناسوندن .

همون خدائی رو بخوای که مهربونترین مهربوناست و همیشه جواب سلامت رو میده . 

دلت بخواد لمسش كنی . دلت هوای خدائی رو كرده باشه كه میشه سر گذاشت روی شونه ش و غربت سال های هبوط رو گریه کرد .

خدائی كه بغل باز می كنه تا در آغوشت بگیره .  حتی صدات می كنه :  " و سارعوا الی مغفره من ربكم..."

خدائی كه میشه دورش چرخید و بهش گفت : " الهی دورت بگردم" .

بابا زور كه نیست!!! من الان یه حس غریبی دارم . دلم نمی خواد خدای من پشت سلسله علت ها و معلول ها ، ته یه رشته ی دور و دراز ایستاده باشه . می خوام همین كنارم باشه.....

 دلم هوای یه خونه ساده مكعبی رو كرده . خونه ای که میشه سرتو بذاری روی دیوارای سنگیش و گریه کنی و حس كنی كه صاحب خونه نزدیكته .

 میشه پرده خونه رو گرفت ، جوری كه انگار دامنش رو گرفتی .

حتی حسرتش هم شیرینه .

دلم هواشو کرده ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

با تو بودن

با تو ، همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم ،

با تو ، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند ،

با تو ، کوهها حامیان وفادار خاندان من اند ،

با تو ، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند ،

ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند ،

با تو ، دریا با من مهربانی می کند ،

با تو ، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند ،

با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند ،

با تو ، من با بهار می رویم ،

با تو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم ،

با تو ، من در هر شکوفه می شکفم ،

با تو ، من در طلوع لبخند می زنم ، در هر تندر فریاد شوق می کشم ،

در حلقوم مرغان عاشق می خوانم ، در نای جویباران زمزمه می کنم .

با تو ، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ،

عشق را ، زیبائی را ، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم .

با تو ، من در خلوت این صحرا ، در غربت این سرزمین ، در سکوت این آسمان ،

در تنهائی این بی کسی ، غرق فریاد و خروش جمعیتم ،

و "بوی باران ، بوی پونه ، بوی خاک ،

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک " ،

همه خوشترین یادهای من ، شیرین ترین یادگارهای من اند .

بی تو ، من ......

نه ، از بی تو بودن نمیگم چون هیچوقت خودمو بی تو حس نکردم . از با تو بودن ، دل برام عادتی ساخته که بی تو بودن رو باور ندارم ، همیشه و همیشه با تو بودم ...

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:38 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
آغاز

دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ است

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه داد

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده و اشکهایش را دیده ام

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم برای کسی تنگ است که تنهائیش تنهائی من است

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرارش بودم

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار بود ...

دلم برای کسی تنگ است که.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:36 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

 

 

1. لبخند جذابتان می کند.

همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.

2. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد.

دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.

3. لبخند مسری است.

لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید.

4. لبخند زدن استرس را از بین می برد.

وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.

5. لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند.

به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.

6. لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد.

وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.

7. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.

تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.

8. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد.

عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.

9. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید.

به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند.

10. لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید.

لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.

پس....همیشه لبخند بزنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 5:19 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

1zgvq1g.jpg

در زمان هاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي

 بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها

و تباهي ها دور هم جمع شدند. ناگهان

 ذكاوت ايستاد و گفت: بيايد يك بازي كنيم

. مثلا قايم موشك. ديوانگي فورا فرياد زد

 من چشم مي گذارم و از آنجا كه هيچ كس

 دوست نداشت دنبال ديوانگي بگردد همه

 قبول كردند. ديوانگي جلو درخت رفت و

 چشم گذاشت همه پنهان شدند. لطافت خود

 را به شاخه ماه آويزان كرد. خيانت داخل

 انبوهي از زباله پنهان شد.هوس به مركز

 زمين رفت. دروغ گفت زير سنگي پنهان

 مي شوم ولي به ته دريا رفت. همه پنهان

 شدند به جز عشق . عشق مردد بود چون

 همه ميدانند پنهان كردن عشق مشكل است.

 وقتي شمارش ديوانگي به پايان رسيد عشق

 پريد و دريك بوته گل رز پنهان شد.

همه را پيدا كرد بجز عشق.حسادت درگوشش

 زمزمه كرد كه عشق در بوته گل رز است.

 ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درختي

 كند و با شدت و هيجان زياد در بوته گل رز

 فرو كرد و آنقدر ادامه داد تا با صداي ناله اي

 متوقف شد عشق از پشت بوته گل رز بيرون

 آمد با دستانش صورت خود را پوشانده بود

 و از ميان انگشتانش قطران خون جاري بود.

 آري شاخه درخت چشمانش را كور كرده بود

 ديوانگي پشيمان از كرده خود رو به عشق

 گفت: چگونه ميتوانم جبران كنم ؟ گفت تو

 نمي تواني مرا درمان كني گفت پس چه كنم؟

 گفت اگر مي خواهي مرا درمان كني راهنماي

 من شو. و اين گونه بود كه از آن روز به

 بعد عشق كور شود و ديوانگي همواره در

 كنارش ماند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 2:51 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی

 

        بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می ایـــــی

 

                                                        به احســــاست قســــــم یــــک شب

 

                                                                                   دلم می میرد از حسرت

 

                                                                 و

 

                                من اهسته میگویم :

 

                                                               تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـــیـــایــــی .....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:52 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

شب عروسیه:آخر شبه،خیلی سر و صدا هست.

میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه اما هر چی منتظر شدن برنگشته،درو هم قفل کرده.

داماد سراسیمه پشت در راه میره.داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.

مامان و بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم،دخترم،درو باز کن. مریم جان سالمی؟؟؟

آخرش داماد طاقت نمیاره و با هر مصیبتی شده در رو می شکنه و میرن تو.

مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده،ولی رو لباش لبخنده!

همه مات و مبهوت دارن به این صحنه نگاه می کنن.کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده.

بابای مریم میره جلو،هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه،با دستایی لرزان کاغذ رو برمیداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم.دارم برات نامه می نویسم.آخرین نامه ی زندگیمو.آخه اینجا آخر خط زندگیمه.

کاش منو تو لباس عروس می دیدی.مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟

علی جان دارم میرم.دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام وایسادم.

می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم؟

ولی کاش منم حرفای تو رو می شنیدم.دارم میرم چون قسم خوردم،تو هم خوردی،یادته؟

گفتم یا تو یا مرگ،تو هم گفتی،یادته؟

علی تو اینجا نیستی،من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟

داماد قلبم تویی،چرا کنارم نمیای؟

کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسشو با خون رگش رنگ می کنه.

کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند.

علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.

حالا که چشام دارن سیاهی میرن،حالا که همه بدنم داره می لرزه،همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشام میگذره.

روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد،یادته؟روزی که دلامون لرزید،یادته؟روزای خوب عاشقیمون،یادته؟نقشه های آیندمون،یادته؟

علی من یادمه،یادمه چطور بزرگترامون همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتن.

یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسم مریم رو بیاری.

یادته اونروز چقدر گریه کردم؟تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشات قشنگتر می شه.می گفتی که من بخندم.

علی حالا بیا ببین چشام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم؟؟؟

هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشات تو چشای من نیفته ولی نمی دونست عشق تو،تو قلب منه نه تو چشام.

روزی که بابام ما رو از شهر و دیار خودمون آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود.که واسه آیندم پول نداشت.ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.

دارم به قولم عمل می کنم.هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ.

میدونم اگه الان پامو از این اتاق بذارم بیرون دیگه مال تو نیستم،دیگه تو رو ندارم.

علی من نمی تونم ببینم به جای دستای گرم تو،دستای یخ زده ی غریبه ای تو دستام باشه.

همین جا تمومش می کنم.واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.

وای علی کاش بودی و می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!

عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم.دلم برات خیلی تنگ شده.میخوام ببینمت.دستم می لرزه.طرح چشات پیش رومه.علی دستمو بگیر. منم باهات میام ....

پدر مریم نامه تو دستشه،کمرش راست نمیشه،بالای سر جنازه ی دختر قشنگش وایساده و گریه می کنه.سرشو برمی گردونه که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهارچوب در یه قامت آشنا می بینه.

آره پدر علی بود،اونم یه نامه تو دستشه، چشاش قرمزه،صورتش با اشک یکی شده.

نگاه دو پدر تو هم گره خورد.نگاهی که خیلی حرفها توش بود.

هر دو سکوت کردند و به هم نگاه کردند.سکوتی که فریاد درداشون بود.

پدر علی هم اومده بود که نامه ی پسرشو برسونه به دست مریم.

اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود.

حالا همه چیز تموم شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده بود.

حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!

مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و  باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:37 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:32 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

هر خیالی برایم داشته باشی بهتر از آن است که بی خیال من باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:26 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
 

همه را رهاكردم  تا تورا داشته باشم

تو رهايم كردي تا همه را داشته باشي !؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:21 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

نمیره از یاد من اون نگاه سرد آسمون
وقتی بهم گفتی برو یه جای بی نام و نشون
تموم خاطراتمو عکسای پاره پارهمو
به اسم تو سند زدم وسعت قلب خستمو

دونه دونه اشکای من میریزه روی گونه هات
تو زیر بارون چشام گفتی نمیمونم باهات
منم که تنها میمونم تنها با خاطرات تو
تو قاب چوبی دلم حتی ندارم عکستو

هر جای دنیا که برم دیگه نداره مثل تو
رو تن قلب عاشقم خدا نوشته اسمتو
تو لحظه های بی کسی تو تنها تکیه گاهمی
اگه به تو تکیه کنم دیگه ندارم هیچ غمی
منی که با نبودنت میمیرم و زنده میشم
چرا گذاشتی رفتی تو ، تو تنهایی زندونی شم

دونه دونه اشکای من میریزه روی گونه هات
تو زیر بارون چشام گفتی نمیمونم باهات
منم که تنها میمونم تنها با خاطرات تو
تو قاب چوبی دلم حتی ندارم عکستو

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:5 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
گاهی پیش از آنکه بیفتی خبر می شوی

و گاهی افتادنت دنیایی را خبر می کند

چه فرقی می کند؟

کاشکی افتادن ها برای چیزی باشد که بیارزد

سقوط  کنیم تا بالاتر برویم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:56 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 3:34 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
 

دوستت دارم بی آنکه مرا دوست داشته باشی

دوستت دارم حتی اگر به چشمان خيسم بخندی و بی خيال اين باشی که دلم شکسته است

دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد ، حتی اگر هيچ احساسی بر من نداشته باشی

مرا باور داشته باش ، حتي براي يک لحظه هم که شده قلب مرا با تمام وجودت حس کن

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 3:33 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
 

کلافه ام

واژه هایم مرده اند

و من دیگر بار پی واژگانی جدیدام

واژگانی از خون

تحصن

اعتصاب

خشم

شاید روزی با واژه هایم انقلابی کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 3:15 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

 

هوس کوچ به سرم زده،شایدم هجرت،نمی دانم ازاین بی دلی ها

خسته شدم...

دستانم را به دستان هیچ کس می سپارم ودرد دل می کنم با درختان

دیوانگی هم عالمی دارد...

دیگه عاشق شدن،ناز کشیدن فایده نداره

 دیگه دنبال اهو دویدن فایده نداره

چرا این در واون در می زنی ای دل غافل

دیگه دلبستن و دل بریدن فایده نداره....

ای دل دیگه بال و پر نداری،داری پیر میشی وخبر نداری..

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 3:13 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 3:7 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
یکی بود یکی نبود ,اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم!

یکی داشت و یکی نداشت ,اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم!

یکی خواست و یکی نخواست ,اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم!

یکی آورد و یکی نیاورد ,اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم!

یکی برد و یکی باخت ,اونی که برد تو بودی اونی که دل به تو باخت من بودم!

یکی گفت و یکی نگفت ,اونی که گفت تو بودی اونی که "دوست دارم "رو به هیچ کس جز

تو نگفت من بودم!

یکی ماند و یکی نماند,اونی که ماند تو بودی اونی که بدون تو نماند من بودم!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 3:1 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

در کویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم

                            می دانم که نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

                                            در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

                          نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است که هرگز درآن رکودی نیس

می خواهم که مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:14 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

افسوس ها به حال تو ای من، من حقیر
یک عمر می رسی، چه رسیدن همیشه دیر
روز و شبم مدام به رفتن گذشته است
اما چه فایده دو سه گام آنسوی مسیر
دیگر توان قدم از قدم دریغ
مثل کبوتری که به بالش نشسته تیر
دیگر رمق نمانده در این تخته بند تن
ای مهربان ترین نفسم را بیا بگیر
آخر چقدر چشم تحسر بر آسمان
تا کی چنین که هست به روی زمین اسیر
چوپان نی نواز مگردان مقام را
هم رنگ بغض ماست به جان تو آن نفیر
خواهد به گور تو دوسه اشکی نثار کرد
اشکی ز چشم دوست ؟ چرا زنده ای؟ بمیر

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:11 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:9 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

خداوندا

آرامشی عطا فرما تا بپذیریم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم

بینشی که تفاوت آن دو را بدانم       

                                                             آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:8 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:5 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.


http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/2bareh-b-asghar.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:3 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
از قول ایشان نقل شده است: روزی در آخر ساعت درس،
یکی از دانشجویانم كه دانشجوی دوره دكترا و اهل نروژ بود از من پرسید:
استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم
که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا میکنم. به آن دانشجو گفتم:
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود
و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:0 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:0 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند: چه بد اقبالی!
او پاسخ داد: ممکن است.
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی!
او گفت: ممکن است.
پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شکست.
همسایه ها گفتند: چه اتفاق ناگواری.
او پاسخ داد: ممکن است.
فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.
همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی !
او گفت: ممکن است.
و این داستان ادامه دارد، همانطور که زندگی ادامه دارد...
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 2:57 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
دلم یک دنیا برات تنگ است
با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم
نمیشود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم
وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید
که می گوید: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است
و می خندم دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد
دفترم خیس میشود و برای چند لحظه آرام میشوم
و دوباره تو تمام ذهنم را پر می کنی
و دوباره ...
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 2:49 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
بااینکه می دانم چشمانت هرگز بانوشته هایم تلاقی نخواهد کردمی نویسم:
می خواهم بدانی درنبودنت چه کشیده ام.پس خوب گوش کن.
آنن قدرصبر کرده ام که صبراز دست من خسته شد.
آن قدر که در سکوت خودم تنها ماندم که حتی سکوت هم صدایش در آمد.
خسته شدم صبروسکوت هم هیچ مرحمی بردرد من نداشت واما لحظه ای که خواستم بگویم آن زمان بود که فهمیدم اشک هم بامن قهر است.
تا ناگهان درونم به صدادرآمد.علاج تو فریاد است.فریاد....................پس فریاد می زنم.-
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 4:51 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

با وفا باشي جفايت مي كنند

بي وفايي كن وفايت مي كنند

مهرباني گرچه آييني خوش است

مهربان باشي رهايت مي كنند

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 3:26 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
اینک! چشمی بی دریغ که فانوس اشکش،

شور بختی مردی را که تنها بودم و تاریک، لبخند می زند.

آنک منم که سرگردانی هایم را همه

تا بدین قله جلجتا پیموده ام

آنک منم پا بر صلیب باژگون نهاده

                                 با قامتی به بلندی فریاد.

آنک منم میخ صلیب از کف دستان به دندان بر کنده!

                                                                            احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 3:20 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفه عشق کمی مسئله داشت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 3:14 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

 ۵تا از بزرگترین کلمات : من نمیخوام از دستت بدم. 

  ۴ تا از دوست داشتنی ترین کلمات : تو برام مهم هستی. 

  ۳ تا کلمه ی شیرین : تورو تحسین میکنم. 

  ۲تا کلمه ی شگفت انگیز : دلتنگت هستم.

 1 کلمه که از همه مهمتره : "تو"

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 3:10 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

 

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

می شود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه مات یک متروکه را الماس بود

کاش می شد حرفی از کاش می شد ها نبود

هر چه بود احساس بود و

عشق بود و

یاس بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 3:4 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

نکند خواب برد خوابِ مرا

نکند راز خودش فاش کند رازِ مرا

نکند اشک بشوید همه ی اشکِ مرا 

نکند عشق خودش خام کند عشقِ مرا 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 11:10 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

در گلستان به تمنّای رُخت رقصیدم 

در دل دشت به ناز نگَهت خندیدم

در میان سمن و سوسن و سنبل امّا

مثل پروانه فقط دور تو می گردیدم

http://www.springloving.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 11:8 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

من که عمرم بسته بر آه و دمی

گر که آهم را بگیرند  دَم فرو بندم همی

 من که جانم بسته بر تار  و تبی

پس چرا ؟هر دَم شکستم من دلی

گل

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 11:7 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

 

بازی دوران همیشه

 حاصلش آه و دم است

گردش گردون

 همیشه  عاملش این آ........د........م  است

    

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 11:5 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...
 می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد، هر آن چه گفتم را باور کرد
و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت، هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم، چشم هایم را بستم تا او را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم، من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواست،...

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1