تو ای مجنون که عشق نام داری
شراب شوق من در جام داری
ترا آن به که با دردم نشینی
که جان در بازی از رویم ببینی
مگر نشنیده ای ای از خرد دور
که پروانه ندارد طاقت نور
برو می ساز با اندوه و خواری
که سازد عاشقان را بردباری
می خواستم عزیز تو باشم ... خدا نخواست
همراه و همگریز تو باشم ... خدا نخواست
می خواستم که ماهی غمگین برکه ای
در دستهای لبریز تو باشم ... خدا نخواست
گفتم در این زمانه ی کج فهم کند ذهن
مجنون چشم تیز تو باشم ... خدا نخواست
می خواستم که مجلس ختمی برای این
پائیز برگریز تو باشم ... خدا نخواست
آه ای پری هر چه غزلگریه ! خواستم
بیت ترانه ای ز تو باشم ... خدا نخواست
مظلوم ساکتم ! به خدا دوست داشتم
یار ستم ستیز تو باشم ... خدا نخواست
نفرین به من که پوچی دستم بزرگ بود
می خواستم عزیز تو باشم ... خدا نخواست
من دره ی سیاهی شب هایم
تو آبشار روشن مهتابی
من شاخه ای شکسته به مردابم
تو غنچه ی شکفته ی شادابی
من قلب شوره زار بیابانم
تو روح چشمه های شکوفایی
من زورق شکسته به گردابم
تو موج های سر کش دریایی
من آخرین وداع دو دلدارم
تو لحظه طلایی پیوندی
من موج گریه های غم انگیزم
تو جویبار باده ی لبخندی
چرا
همیشه عاشقان آهو
شکار گرترند
مگر
حرمت عشق
به رهایی نیست ؟
دست های تو مثل
لانه پرندگان
گرم وخودمانی
ظریف وقشنگ بود
آنها را همیشه در دستم خواهم فشرد
آنها را هزاران بار خواهم بوسید