
به خارزار جهان ،گل به دامن ، با عشق .
صفای روی تو ،تقدیم می کنم، با عشق .
درین سیاهی وسردی بسان اتشگاه ،
همیشه گرمم همواره روشنم با عشق ،
همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد،
به جان دوست،که غمخوار دشمنم با عشق .
به دست بسته ام ای مهربان ،نگاه مکن
که بیستون را از پا در فکندم ،با عشق .
دوای دردبشریک کلام باشد وبس
که من برای تو فریاد می زنم :با عشق.
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 3:27 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
پشت آن پنجره
مثل یک پنجره در تاریکی
که به یک پنجره می اندیشید
به تو می اندیشم .
پشت آن پنجره در تاریکی
به چه می اندیشی؟
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 3:12 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
تنها با عشق توان زیستنم بود
نه با زندگی
در انتظار بوسه ای کوچک
نشسته ام
باورم نمی شود
این انتهای من بود
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 3:11 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
قرار نیست خاطرهای باشی از یک بعدازظهر
تفنگی باشی که شلیک میکند
قرار نیست!
میخواهم فریاد بزنم:
از یک فنجان قهوه آغاز شد
مردی که
در خیابان نگاهام کرد
و فهمیدم که دوستاش دارم؛ شاعر شدم
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 3:5 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
تو ای مجنون که عشق نام داری
شراب شوق من در جام داری
ترا آن به که با دردم نشینی
که جان در بازی از رویم ببینی
مگر نشنیده ای ای از خرد دور
که پروانه ندارد طاقت نور
برو می ساز با اندوه و خواری
که سازد عاشقان را بردباری
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 3:0 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
امشب به مقصد دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار ومست را همه مدهوش می کنی
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:38 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
آلبر کامو: هميشه روزهايي هست که، انسان در آن،
کساني را که دوست مي داشته است، بيگانه مي يابد"....
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:14 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

فرشته و شاعری با هم دوست شدند.
فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته.
شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت. فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت: ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتا دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان...
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:11 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:8 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:43 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:41 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
جا مانده است
چیزی
جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
(حسین پناهی )
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:39 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:30 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
دستهایم برایت شعر می نویسند
اما تو نخواهی خواند
آتش عشق در چشمانم غوطه می زند
ولی تو هرگز نخواهی دید
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
و باز تو درک نخواهی کرد
عشق من ...
مرا تنها مگذار
کنار این پرچین های کوتاه که یادآور لحظات و خنده های ما بود
یا کنار آن چنار بلند که عمری در بازیهایمان برآن چشم گذاشتیم
کنار آن دیوار کاه گلی که با گریه تو گریستم
تو از من پرسیدی چرا اشک می ریزم و من گفتم ...
یاد داری نگاه آخر را
چه آسوده می گذشتی و جا می گذاشتی
اکنون می گذارم و می گذرم
نه از تو ... نه از دنیای تو ...
آری از هستی و خاطراتت می گذرم
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:27 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
ماهی دود زده و دستان مرد ماهیگیر...
اینجا شمال است...
هوای شرجی دریا و چشمان به راه مانده ی زن جاشو...
اینجا جنوب است...
صورت آفتاب زده ی مرد زیر حرارت خورشید در کسب یک روزی حلال زنی با یک کوزه زلال منتظر...
اینجا شرق است...
ستیغ قله های پر برف و مردان تن داده به دامان کوه گیسوی فرو هشته ی زنان
اینجا غرب است...
.................
و اینجا ایران است و دلم پرپر می زند برای یک نفس در هوایش زدن...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:11 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
من هوایی نفسی می شوم ...
که در پی شکفتن بغضی در فضای غم گرفته رها می شود ...
فرو می برم نفس را...
حالا کسی هوایی هوای من شده است ...
و همه هوایی نفس های بیشمار....
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:7 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
من هوایی نفسی می شوم ...
که در پی شکفتن بغضی در فضای غم گرفته رها می شود ...
فرو می برم نفس را...
حالا کسی هوایی هوای من شده است ...
و همه هوایی نفس های بیشمار....
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:7 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
امروز در چشمان تو سبزی جنگلی را می بینم ...
که بی تاب از حرارت خورشید...
به سایه اش می نشینم...
تا بیارامم...
نازنین ...
روزهایی هست که آدم هرچه کوه باشد...
باز به سبکی یک کاه می شود...
روزهایی که دوست دارم "دوستم داشته باشی"
همین...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:5 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
در کوچه های بی رهگذر...
گزمه های بی شمار ...
گوش شنوایی نیست ...
دیوارها در هراس از نوشته ها ...
شب در تسخیر نگاهی که تا ماه می رود...
و چشم ماه اشک ریزان...
از اینهمه گازهای گلخانه ای ...
اینجاهوا بسیار الوده است...
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:59 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
می شود از یک نقطه به ایمان رسید...
یا در اندیشه ی جمله ای کافر شد...
می شود مترسک بود و عاشق گنجشکهایی ...
که از تمامی مزرعه یک دانه گندم می خواهند...
می شود پریدن کلاغی را دوست داشت...
و او را دشمن جالیز خطاب نکرد...
می شود دست در دست جویبار...
هر قطره ای را به دریا رساند...
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:56 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
می دانم همه کائنات به چیزی دل بسته اند و تو خدای خوب انتهای دلبستگی هایی .نقطه ی پرگار آفرینش .جاده هموار سعادت از کوچه ی تو می گذرد .چه می گویم ؟تو انتهای سعادتی عین سعادت .فقط تنها مانده ام که چرا صبر تو خیلی زیاد است و یا اینکه ما عجول..
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:54 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
امروز در چشمان تو سبزی جنگلی را می بینم ...
که بی تاب از حرارت خورشید...
به سایه اش می نشینم...
تا بیارامم...
نازنین ...
روزهایی هست که آدم هرچه کوه باشد...
باز به سبکی یک کاه می شود...
روزهایی که دوست دارم "دوستم داشته باشی"
همین...
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:51 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
میان کوچه های خاطره...
کودک خیالم ...
بازی می کند...
از دیوار یادها بالا میرود ...
و دستانش زخمی می شود...
و جای زخمها هنوز هست ...
کاش کوچه ی بازیهای من ...
یک روز خرداد ماه ...
اسیر سیل نمی شد ...
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:49 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
عزیز دلم
نازنین ...
باور کن ...
اگر رویا نبود...
زندگی چیزی...
بزرگ چیزی کم داشت ...
پس در رویاهایم وقتی به تاریکی می رسم ..
زمزمه با تو ارامم می کند.
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
سهم من از زندگی ...
ایستادن در ایستگاه متروکه ای بود...
و انتظار برای قطاری که مرا سوار کرد...
و بردبه مقصدی آنسوی سرزمین های سوزان ...
من دور شدم از خاطراتم...
و بال های مرا بستند با بندهایی که تنها مرا برای روزهای بی کسی شان می خواستند...
دیربازی است من با اینکه زندانبانم ...
اما زندانی هستم...
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:43 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
اي تو براي من عالم زندگانيه
رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
من ميميرم اگه تو پيشم نموني
رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
اين قلب من مي تپه براي تو همين و بس
دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:27 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|