برای زندگی فکر کنید،ولی غصه نخورید
دلبستگی انسان، بزندگی نیست بخوبی آنست
زرنج و راحت گیتی مرنجان دل مشو خرم
که آیین جهان گاهی چنین گاهی چنان دارد
فاصله دخترک تا پيرمرد يک نفر بود ، روي نيمکتي چوبي،روبروي يک آبنماي سنگي.پيرمرد از دخترپرسيد:
غمگيني؟ گفت:نه . پیرمرد گفت:مطمئني؟ جواب داد: نه.پیرمرد گفت: چرا گريه مي کني؟ گفت:دوستام
منو دوست ندارن .
پیرمرد گفت: چرا؟ جواب داد: چون قشنگ نيستم .پیرمرد مکثی کرد و گفت : توی زمانهای دور اينو به تو
گفتن؟ جواب داد نه. پیرمرد با تبسمی آرام بخش گفت :ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که منتا حالا
ديدم . تولد خنده را می شد از گوشه لبان دخترک دید با خوشحالی و کمی هم نا باورانه گفت : راست
مي گي؟پیرمرد صداش رو صاف کرد وبا
اطمینان گفت: از ته قلبم، آره دخترک بلند شد پيرمرد رو بوسيد و به طرف دوستاش دويد، شاد شاد. چند
دقيقه بعد پيرمرد اشک هاشو پاک کرد ، کيفش رو باز کرد ، عصاي سفيدش رو بيرون آورد و آرام آرام دور
شد.
چه کسی وسعت اندوه مرا باور کرد؟چه کسی؟
چه کسی روی سیاهم همه را شبنم کرد؟چه کسی؟
چه کسی شاخه گلهای درونم همه راپرپر کرد؟چه کسی؟
چه کسی بود که بشکست صدایم به سکوت؟چه کسی؟
چه کسی سنگ صبور دل من خواهد بود؟چه کسی؟
چه کسی غصه عالم همه را قسمت کرد؟چه کسی؟
چه کسی دست مرا با دست گرمش گره ای خواهد زد؟چه کسی؟
چه کسی نام مرا در تا به سحر زمزمه خواهد کرد؟چه کسی؟
من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریائی خود نداری؟!!!
من چون توئی دارم که تو چون خود نداری !!