زندگی را باور کن، همان گونه که هست ،
با همه ی دردها و رنج هایش ، با همه ی شادی ها و غم هایش ،
با همه ی سختی ها و غصه هایش ،
با همه ی دلفریبی هایش با همه ی شکست ها
و پیروزی هایش و با همه ی خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش ،
و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت ارزش ده .
در تمام مراحل زندگی امیدوار باش ،
و هرروز را با امید و ایمان به خداوند و فردایی بهتر به شب برسان.
اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیباتر شود .
یقین داشته باش ، که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 6:51 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
پلکانی گذاشتم تا به خدا برسم.... اما نیمه ی راه افتادم
دوباره راهم را آغاز کردم.... باز افتادم
چند بار این کار را تکرار کردم اماافتادم
آخر فریاد زدم و گفتم:
خدایا من می خواهم به تو برسم چرا این چنین میکنی؟
خدا گفت می خواهم ببینم تا چه حد مرا دوست داری؟
گفتم: چگونه؟.... گفت: آنقدر تورا به زمین انداختم تا تو اعتراض کنی
و هر وقت تو این چنین کردی فهمیدم که تو همانقدر مرا دوست داری
گفتم: نه خدا اینگونه نیست...گفت هست
چون اگر مرا دوست داشتی هر چقدر هم می افتادی
باز به خاطر من و عشق من هیچ نمی گفتی
خدایا کمکم کن تا به تو برسم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:38 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|