چقدر دير متوجه مي شويم که زندگي يعني همان
روزهايي که زود گذشتن آن را آرزو مي کنيم
سلام
فقط اومدم براي تو.
من تماميت نور را باتو
در تو
و ازتو ديدم
پس چرا ؟
چرا من رومحتاج غير خودت ميكني؟
...
بازم به اميد تو سلام.
مرا ببخش که تو نمی دانی...
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!
تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و
تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !
یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....
کاش مي شد هيچ کس تنها نبود
کاش مي شد ديدنت رويا نبود
گفته بودي:"با تو مي مانم" ولي
رفتي و گفتي که :"اينجا، جا نبود"
سالهاي سال تنها مانده ايم
شايد اين رفتن سوال ما نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دستهاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که:"فردا مي رسد"
کاش روز ديدنت فردا نبود!
زندگی رسم خوشایندیست
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرسشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست
زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد