سلام
با عرض پوزش تا بعد امتحانام نمیتونم آپ کنم
تا اواسط تیر ماه خداحافظ
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:17 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:47 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یه سره شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید
فریاد براورد خدایا با من حرف بزن......اذرخش در اسمان غرید اما مرد
اعتنایی نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را
ببینم....... ستاره ای درخشید اما مرد ندید
مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و
اما مرد باز توجهی نکرد
مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو
را ببینم.........از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست
و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 5:37 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني..
دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعرمني...
دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي مني...
دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني...
دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني...
دوستت دارم چون زيباترين روياي مني...
دوستت دارم به يک نگاه عشق مني...
دوستت دارم چون نیمه ی منی...
دوستت دارم چون عمر منی...
دوستت دارم چون ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:31 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
همسفرم باش ای نازنینم !
همسفرم باش که این سفر تنها با تو شیرین است ....
هوای ما را داشته باش ، گرچه میدانم که سرنوشت نیز هوای ما را دارد!
میگذرم از سختی ها چون عاشق تو هستم و میخواهم ثابت کنم که لایق تو هستم !
پا به پای تو می آیم ای همسفر ، زیرا پایان این سفر خوش است !
با تو می آیم ای همسفر من در جاده های تنهایی !
با تو و آن قلب مهربان تو همسفرم ، و میخواهم تا آخرش با تو باشم ....
هستم تا آخرش اگر تو نیز در این راه نفسگیر با من باشی ....
اگر خسته شدی تو را بر روی شانه هایم میگذارم و تا آخر راه تو را می برم !
می برم به جایی که شهر عاشقان است ....
پا به پایت می آیم ای همسفر ، مرا از خودت رها نکن ، همسفرم باش زیرا که من
عاشق سفر با تو هستم ....
به پایان جاده بیندیش ای همسفر که همه این سختی ها آسان شود...
به پایان جاده بیندیش که همین سفر خیلی زیباست ....


+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

با تو آغاز میکنم خوب من به نام تو*********می نویسم قصه تازه را ازالهام تو
ای شروع دلپذیرمثل خورشیدبی نظیر*****به توتقدیم میکنم عشق راازمن بپذیر
ای قشنگترین بهانه واسه گفتن ترانه****من یه عشق جاودانه به توتقدیم میکنم
دراین غربت شبانه باصداقت عاشقانه******قلبمو با این ترانه به تو تقدیم میکنم
ای طلوع ماندگار گل همیشه بهار******به تو تقدیم میکنم هرچه هست درروزگار
گفته ها ناگفته ها هر چه هست درباورم******به تو تقدیم میکنم آرزوی آخرم
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:22 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
پاییز است
بغض آسمان می ترکد
وفرشتگان می گریند
کسی چه می داند
برای تنهای من
یا غریبی تو.

+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10:33 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
وقتي توي طوفان گير کردي با خدا بودن خيلي بهتر از ناخدا بودنه.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:25 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:26 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:24 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد.بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكردروزها و هفتهها سپري شد يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببينددر كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:48 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
وقتي اشكهايم بر روي زمين ريخت تو هرگز نديدي كه چگونه مي گريم . تو دلم را با بي كسي تنها گذاشتي و چشمانم را به انتظار نگاهت گريان گذاشتي...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:4 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
خدايي اين دنيا چقدر ارزش داره ؟
ارزش اينو داره كه من ، كه تو ، قلب همديگه رو بشكنيم
به خدا نداره
هيچ چيز ارزش قلب من و تو رو نداره
پس يه كاري كن
بيا قول بديم
قول بديم كه هميشه مواظب قلب همديگه باشيم آره
مطمئن باش اينجوري واسه هميشه تو قلب هم جاودانه مي شيم .
دوست دارم...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:35 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|