آسمان آبی است
اما...
دنیا فانی است
اما...
روزگار باقی است
نیستی
اما...
هستی
اما...
نیستی
آسمان آبی است
اما می بارد...
دنیا فانی است
اما می ماند...
بخواه تا آنچنان که خواهی بمانی...
نمی بارد اما...
کاش میبارید
نمی ماند اما....
کاش می ماند
نمی داند اما...
کاش می دانست!
بمان و بدان
کنون که می خواهد بماند
نمی تواند
نمی توانم!
ای کاش که می توانستم بگویم
می خواهم ببارم
می خواهم بمانی
دلتنگي براي کسي که عشقش به من ثابت....
نمي دانم به جاي نقطه چين ها چه بايد بگذارم.
خدايا به خودت قسم نمي دانم
فقط مي دانم که دوستش دارم
و حتي گذر ثانيه ها هم بدون او بس طاقت فرساست
خداوندا! من از تو فقط يک چيز مي خواهم
يک چيز ولي خواسته ام بس بزرگ است
بارخدايا! اگر عشقي که در درون من است
عشق نيست و عاقبتي نخواهد داشت
ميخواهم ديگر نباشد
ولي اگر زندگي را به خوبي و در کنار او تجربه خواهم کرد
هميشه او را براي من اينچنين مهربان و عاشق بدار.
کی رفته از دل
کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را ؟
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را ؟
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
بالای خود در آینه ی چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم
خورشید کعبه ، ماه کلیسا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هرگه نظر به صورت زیبا کنم تو را
فروغی بسطامی
سلام...
خوشحالم که می نویسم...
و بیشتر خوشحالم که تو می خوانی...
به نظرم می آید اولین سلام خیلی احترام دارد.
چون دنیای متفاوت دو تا آدم را به هم پیوند می دهد
یا دنیاهای متفاوت یک آدم در دو زمان را...
مدتی است دلم بدجور گرفته.
دلم می خواهد حرف هایم را برای کسی بگویم.
برای کسی که نه جلوی چشمم
درباره حرف هایم نظر بدهد.
غر بزند .سزرزنش کند یا...
به سپیدی کاغذ پناه آوردم.
به نظرم هیچ کس صاف و صادق تر از
سپیدی کاغذ نیست...
آن قدرصبور است که آدم شاخ در می آورد!