![]()
بعد یک خواب زمستانی می اندیشم!
و به گل های فرخفته به دامان سکوت
من به یک کوچه ی گیج
گیج از عطر اقاقی ها می اندیشم
و بر یک زمزمه ی عابر مست
که ز تنهایی خود نا شاد است
من به دلتنگی شبهای ملول
و تهی مانده خود از شادی
ذهنم از خاطرها سرشار
و فرو آمدن معجزه در هستی من
مثل خوشبختی من...دورترین حادثه است...
من به خوشبختی ماهی ها می اندیشم
که در آن وسعت آبی با هم .....باز هم همراهند!
من به یک خانه می اندیشم...یک خانه ی دور
که در آن فانوسی می سوزد!
و در آن جای تو مانده است تهی...
و به گل های فراموشی آن گلدان می اندیشم!
که ز بی آبی پژمرده شدند
من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...
و به یک معجزه می اندیشم....

وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی
به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه
فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی
خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم
امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم
حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو
فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو
حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی
حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات
وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری
تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری
حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره
حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر
امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر
حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی
حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی
رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی
حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن
دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس ت بدن
حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن
کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن
حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت
مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت
وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری
دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری
حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه
حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی
حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ
عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ
حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی
پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی
حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن
پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن
وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی
نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی
هرگز ...
هرگز فراموش نمی کنم
سخنانی راکه از چشمان تو شنیدم
می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند
اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم
آن هنگام که می گفتند:
«دوستت دارم»
تو بزرگ بودی
آنقدر بزرگ
که رویاهای من در سرزمین خیال تو
قاصدکی بیش نبود
بزرگ بودی و دست نیافتنی
و من می دانستم
در دست نیافتنی ها
عظمتی ست پرستیدنی..
زندگی با تو خاطره ای برای من نبود
خاطره های با تو تمام زندگی من است...
زیر نگاه پاییزی تو
من چونان برگی افتادم
و از آن روز
زیر پای رهگذران خرد می شوم
دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"
***
نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که:
"عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"
***
برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه او گو!"
***
ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
"وای الهام! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟!"
***
دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.
فصل من، باز هم منم با تو
خسته، تنها، غریب و بی همدم
باز دلتنگی غروب و هراس
باز سرگشتگی چونان آدم
***
سیب سرخم به آن همه بیداد
آخر از دست من به یغما رفت
مانده ام بی حریف و بی دل و زار
ای دریغ آنچه از کف ما رفت
***
می روم، باز می روم سویی
تا شوم دور، لحظه ای از خویش
می گریزم مگر که این دل من
نشنود تلخ گفته ها زین بیش
***
بسته ام کوله بار خود، امشب
راهیم، راهی دیار غریب
می روم تا دمی بگریم زار
زین همه جور و ظلم و مکر و فریب
باز صدای تو، تو گوشم منو می بره به رویا...
میدونم جایی نداره ، حتی دستام توی دستات ...
تو برام زندگی هستی، نفسام بی تو خستن....
تو رو فریاد میزم باز، تا بدونی با تو هستم...
تو بگو چشمای ،آخه بگو به کی داری زل می زنی؟؟
می دونی دل اون جای دیگس، نمی خواد که حتی واسش حرف بزنی!!!
هنوزم اسمتو هر روز رو لبهامه ، حتی عطره نفسات توی خاطرمه...
چشای تو داره منو با خودش می بره، نمی خوام نه دیگه عشقه تو بسمه...

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است.
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
گفتنی ها را گفتم تا بیائی...
دیگر سکوت خواهم کرد.....
شایدکه خدا برایت بگوید ![]()
تو در آنسوی کوچه و من در این سوی کوچه
من هستم و تو ...
زیر باران و نور سردر خانه های همسایه
من هستم و تو...
بدون هیچ داروغه ای
تابی به موهای شرابی شده ات میدهی
و پاورچین پاورچین قامت خود را به موج میسپاری
می رقصی و می آئی...
و من برای تو می خوانم:
باز باران...
با ترانه...![]()
از پس افقهای دور سواری می اید از جنس نور
و در نگاهش مهربانی موج می زند
در نگاهش مهربانی موج می زند
گرمی دستان پر محبتش را بر قلب سرد و خشکیده ام احساس می کنم که احیا گر ان است
از وجودش بوی دریا می اید خوب میدانم نامش برایم ایمان به زندگی هست
و یادش التیام بخش دردهایم التیام بخش درد.............
من و ...
شب و ...
هوای تو ....
آن که ویران شده از یار مرا می فهمد
آن که تنها شده بسیار مرا می فهمد
چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا می فهمد
در پس این چهره
فریادی است
از جنس زمان
که پیر می شود
با نا گفته های عشق
گاهی می میرد در سکوت
و معنا می شود در
نگاه
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

تو
به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم...
دردهاي دل خسته ام چه ميداني ؟
زپاي کنج قفس بسته ام چه ميداني ؟
چه روزهاي قشنگي است بي تو سر کردن
از اين تظاهر پيوسته ام چه ميداني ؟
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد


آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو، من مي ترسم
.مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره
.زن جوان: خواهش ميکنم ، من خيلي مي ترسم
.مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگي که دوستم داري
.زن جوان: دوستت دارم، حالا ميشه يواش تر بروني
.مرد جوان: منو محکم بگير
.زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري
.مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري
و روي سر خودت بذاري، آخه نميتونم راحت برونم، اذيتم ميکنه
.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود
.برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد
در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت
.مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود
.پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند
با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود
و خودش رفت تا او زنده بماند
.. اما زندگي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد
که نفس آدمي را مي برد

وقتی جان پناهی نیست
و نجابت حنجره
آواز نتوانستن را میبلعد
اشک فریاد رسی میشود
و بغض پناهگاهی شیشه ای
که به اندک تلنگری بر سر اوار میشود
از كفر من تا دين تو راهي به جز ترديد نيست
دلخوش به فانوسم نكن اين جا مگر خورشيد نيست؟
با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من
چيزي نگفتن بهتراز تكرار طوطي وار من
بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود
حتي عبادت بي عمل وهم سعادت ميشود
با عشق، آن سوي خطر جايي براي ترس نيست
در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست
كافر اگر عاشق شود بي پرده مومن مي شود
چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن ميشود


خداوندا
تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه رنجي مي كشد آنكس كه انسان است
و
از احساس سرشار است
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد
(خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند)
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون دیوار به پايش فرو رفته بود
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد . وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد ؛ اين ميخ ده سال پيش ، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک ، بدون حرکت ، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده ؟!!!؟
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است !!!
متحير از اين مساله کارش را تعطيل کرده و مارمولک را مشاهده کرد.
مرد ژاپنی با خود میگفت : مارمولک در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !!!
مرد شديدا منقلب شد
در ذهن خود اینگونه تصور کرد :
ده سال مراقبت
چه عشقي!
چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم.

دلتنگی هایم را با کدام
با کدام قایق خیالی
روانه ی دل دریاهیت کنم؟
تا بدانی
.
.
.
دلتنگتم!!!
وقتی نباشی انگار که هستم و گویا که نیستم
روزی که رفتی من با تمام وجودم گریستم
خداحافظی کردی یک جوری که انگار دیگه بر نمی گردی
اشکات شده بود سیل یه جوری
که انگار سرا پا همه دردی دیگه بر نمی گردی
بار غم رو شونه بردمش تا خونه
جای خالیتو دیدم اشکام شد رونه
به جز عطر خیالت نبود از تو نشونه
می دونم که پس از تو تنها می مونم
ولی احساس من عاشق ترینه
می گه اون هنوز عاشق ترینه...

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت:
پس میخواهی با من گفتگو کنی؟؟
گفتم: اگر وقت داشته باشید!
خدا لبخند زد.
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟؟
خدا پاسخ داد
ادامه مطالب
دلهای پاک هرگز خطا نمیکنند. سادگی میکنند و سادگی پاکترین خطای دنیاست