تبليغاتX
http://i34.tinypic.com/2vt2yq9.gif کهکشون بی ستاره
زندگی من فرشته ایست پاک که تمام شوق زندگی من است ...

امشب به مقصد دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار ومست را همه مدهوش می کنی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:38 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
 
 
 
آلبر کامو: هميشه روزهايي هست که، انسان در آن،
 
      کساني را که دوست مي داشته است، بيگانه مي يابد"....
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:14 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

فرشته و شاعری با هم دوست شدند.
فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته.
شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت. فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت: ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتا دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:11 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:8 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:43 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:41 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
جا مانده است
                 چیزی

                         جایی
که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

 نه موهای سیاه  و

               نه دندانهای سفید

                                                       (حسین پناهی )

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:39 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:30 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
 

دستهایم برایت شعر می نویسند

اما تو نخواهی خواند

آتش عشق در چشمانم غوطه می زند

ولی تو هرگز نخواهی دید

و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت

و باز تو درک نخواهی کرد

عشق من ...

مرا تنها مگذار

کنار این پرچین های کوتاه که یادآور لحظات و خنده های ما بود

یا کنار آن چنار بلند که عمری در بازیهایمان برآن چشم گذاشتیم

کنار آن دیوار کاه گلی که با گریه تو گریستم

تو از من پرسیدی چرا اشک می ریزم و من گفتم ...

یاد داری نگاه آخر را

چه آسوده می گذشتی و جا می گذاشتی

اکنون می گذارم و می گذرم

نه از تو ... نه از دنیای تو ...

آری از هستی و خاطراتت می گذرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:27 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
ماهی دود زده و دستان مرد ماهیگیر...

اینجا شمال است...

هوای شرجی دریا و چشمان به راه مانده ی زن جاشو...

اینجا جنوب است...

صورت آفتاب زده ی مرد زیر حرارت خورشید در کسب یک روزی حلال زنی با یک کوزه زلال منتظر...

اینجا شرق است...

ستیغ قله های پر برف و مردان تن داده به دامان کوه گیسوی فرو هشته ی زنان

اینجا غرب است...

.................

و اینجا  ایران است و دلم پرپر می زند برای یک نفس در هوایش زدن...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:11 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
من هوایی نفسی می شوم ...

که در پی شکفتن بغضی در فضای غم گرفته رها می شود ...

فرو می برم نفس را...

حالا کسی هوایی هوای من شده است ...

و همه هوایی نفس های بیشمار....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:7 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
من هوایی نفسی می شوم ...

که در پی شکفتن بغضی در فضای غم گرفته رها می شود ...

فرو می برم نفس را...

حالا کسی هوایی هوای من شده است ...

و همه هوایی نفس های بیشمار....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:7 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
امروز در  چشمان تو سبزی جنگلی را می بینم ...

که بی تاب از حرارت خورشید...

به سایه اش می نشینم...

تا بیارامم...

نازنین ...

روزهایی هست که آدم هرچه کوه باشد...

باز به سبکی یک کاه می شود...

روزهایی که دوست دارم "دوستم داشته باشی"

همین...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:5 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
در کوچه های بی رهگذر...

گزمه های بی شمار ...

 گوش شنوایی نیست   ...

دیوارها در هراس از نوشته ها ...

شب در تسخیر نگاهی که تا ماه می رود...

و چشم ماه اشک ریزان...

از اینهمه گازهای گلخانه ای ...

 اینجاهوا بسیار الوده است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:59 قبل از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
 

می شود از یک نقطه به ایمان رسید...

یا در اندیشه ی جمله ای کافر شد...

می شود مترسک بود و عاشق گنجشکهایی ...

که از تمامی مزرعه یک دانه گندم می خواهند...

می شود پریدن کلاغی را دوست داشت...

و او را دشمن جالیز خطاب نکرد...

می شود دست در دست جویبار...

هر قطره ای را به دریا رساند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:56 قبل از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
 

می دانم همه کائنات به چیزی دل بسته اند و تو خدای خوب انتهای دلبستگی هایی .نقطه ی پرگار آفرینش .جاده هموار سعادت از کوچه ی تو می گذرد .چه می گویم ؟تو انتهای سعادتی عین سعادت .فقط تنها مانده ام که چرا صبر تو خیلی زیاد است و یا اینکه ما عجول..

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:54 قبل از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
امروز در  چشمان تو سبزی جنگلی را می بینم ...

که بی تاب از حرارت خورشید...

به سایه اش می نشینم...

تا بیارامم...

نازنین ...

روزهایی هست که آدم هرچه کوه باشد...

باز به سبکی یک کاه می شود...

روزهایی که دوست دارم "دوستم داشته باشی"

همین...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:51 قبل از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
میان کوچه های خاطره...

کودک خیالم ...

بازی می کند...

از دیوار یادها بالا میرود ...

 و دستانش زخمی می شود...

و جای زخمها هنوز هست ...

کاش کوچه ی بازیهای من ...

یک روز خرداد ماه ...

اسیر سیل نمی شد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:49 قبل از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
عزیز دلم

نازنین ...

باور کن ...

اگر رویا نبود...

زندگی چیزی...

بزرگ چیزی کم داشت ...

پس در رویاهایم وقتی به تاریکی می رسم ..

زمزمه با تو ارامم می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
سهم من از زندگی  ...

ایستادن در ایستگاه متروکه ای بود...

و انتظار برای قطاری که مرا سوار کرد...

 و بردبه مقصدی آنسوی سرزمین های سوزان ...

من دور شدم از خاطراتم...

 و بال های مرا بستند با بندهایی که تنها مرا برای روزهای بی کسی شان می خواستند...

دیربازی است من با اینکه زندانبانم ...

اما زندانی هستم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:43 قبل از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
اي تو براي من عالم زندگانيه
رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
من ميميرم اگه تو پيشم نموني
رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
اين قلب من مي تپه براي تو همين و بس
دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:27 قبل از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
رو مگردان ز من و آه مکش پشت سرم ، اي گل ياسمنم!


ديدگان پنهان مکن از من ، توخيره بنگرم ، اي گل ياسمنم!


مده آزار مرا ، طعنه مزن ، بي سپرم! ، اي گل ياسمنم!


نازک آراي تنت ، مي ربايد دلکم ، اي گل ياسمنم!


گيسوانت را مپوشان آبشارت صنمم ، اي گل ياسمنم!


وام دار رنگ چشمانت بود ، هر نفسم ، اي گل ياسمنم!


شرب عشقت را بنوشان تا سحر ، شهساغرم! ، اي گل ياسمنم!


خنده کن بر من دوباره غير از اين مي شکنم ، اي گل ياسمنم!


واژه
واژه
بشنو از من عذر خواهي ، اين منم! ، اي گل ياسمنم!


سر کن اين طوفان قهر و رحم کن قاصدکم ، اي گل ياسمنم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:8 قبل از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
چه کسی می داند که تو در پیله خود تنهایی ؟

چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟

پیله ات را بگشای ...

تو به اندازه پروانه شدن زیبایی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:38 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
اعتقادات من برای خودم و اعتقادات و باورهای تو برای خودت

محترم است.... و قابل احترام

حتی اگر من روزم و تو شب...من کویرم و تو باران...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:34 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

یا نه٬ ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست؟

چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا؟

چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی

همتی تا که رهایی بدهی دریا را

حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق

کاش خورشید تو آغاز کند فردا را...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 3:1 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا

خسته ام خسته از این تکرارهـــا

ای کــــه می آیدصدای گــریه ات

نیمه شـــبها از پس  د یوار هـــــا

گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت

در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا

من بــه د ر گـفتم ولـیکــن بشنو ند

نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 2:56 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
آسانسور موفقیت در حال حاضر خراب است لطفا از پله ها آن هم یکی یکی استفاده فرمایید.

با تشکر مدیر روزگار

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

 

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان درتوست

 

نلسون ماندلا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

 

دوستان شما کدام یک از این بعضی ها هستید ؟؟؟

 بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه

بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو

بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه

بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند

بعضی‌ها حمال کتابند

بعضی‌ها بقال کتابند

بعضی‌ها انبار‌دار کتابند

بعضی‌ها کلکسیونر کتابند

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان

بعضی‌ها اصلاً قیمتی ندارند

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند

بعضی‌ها را باید قاب گرفت

بعضی‌ها را باید بایگانی کرد

بعضی‌ها را باید به آب انداخت

بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند

بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند

بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند

بعضی‌ها اصلا نان نمی‌خورند

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند

بعضی‌ها صدای آب را ترجمه می‌کنند

بعضی‌ها صدای ملائک را می‌شنوند

بعضی‌ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند

بعضی‌ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند

بعضی‌ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند

بعضی‌ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست

بعضی‌ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست

بعضی‌ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند

بعضی‌ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی

بعضی‌ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند

بعضی‌ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:53 بعد از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم

امروز می خوام با تو سخن بگویم باخود تو همین امروز امروز كه خسته

و دلشكسته از تقدیرم

امروز كه بهانه ام رنك عاشقانه دارد.

امروزكه موج نگاهم دركوچه باغ های دلم سرگردان است

راستی یادت می اید كه گفتی تا ابد مرا در الاچیق محبتت محبوس می كنی

یادت می اید گفتی تا همیشه تكیه گاه قلبی خسته منی

بس چه شد كه غریب وتنها رهایم كردی

دلم می خواهد بروم و در وادی تنهایی خود های های بگریم دلم می خواهد بروم

بروم نمی دانم كجا اما می خواهم در انتهای این جاده ی تاریك در انتظارت

بمانم

خوب من فانوس نگاهت را از من دریغ مدار.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 1:5 قبل از ظهر
  به قلم: دریای مواج  | 

باهمه بی سروسامانیم بازبه دنبال پریشانیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا که بسوزانیم
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1