امشب به مقصد دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار ومست را همه مدهوش می کنی
فرشته و شاعری با هم دوست شدند.
فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته.
شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت. فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت: ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتا دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان...



جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
(حسین پناهی )

دستهایم برایت شعر می نویسند
اما تو نخواهی خواند
آتش عشق در چشمانم غوطه می زند
ولی تو هرگز نخواهی دید
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
و باز تو درک نخواهی کرد
عشق من ...
مرا تنها مگذار
کنار این پرچین های کوتاه که یادآور لحظات و خنده های ما بود
یا کنار آن چنار بلند که عمری در بازیهایمان برآن چشم گذاشتیم
کنار آن دیوار کاه گلی که با گریه تو گریستم
تو از من پرسیدی چرا اشک می ریزم و من گفتم ...
یاد داری نگاه آخر را
چه آسوده می گذشتی و جا می گذاشتی
اکنون می گذارم و می گذرم
نه از تو ... نه از دنیای تو ...
آری از هستی و خاطراتت می گذرم
اینجا شمال است...
هوای شرجی دریا و چشمان به راه مانده ی زن جاشو...
اینجا جنوب است...
صورت آفتاب زده ی مرد زیر حرارت خورشید در کسب یک روزی حلال زنی با یک کوزه زلال منتظر...
اینجا شرق است...
ستیغ قله های پر برف و مردان تن داده به دامان کوه گیسوی فرو هشته ی زنان
اینجا غرب است...
.................
و اینجا ایران است و دلم پرپر می زند برای یک نفس در هوایش زدن...
که در پی شکفتن بغضی در فضای غم گرفته رها می شود ...
فرو می برم نفس را...
حالا کسی هوایی هوای من شده است ...
و همه هوایی نفس های بیشمار....
که در پی شکفتن بغضی در فضای غم گرفته رها می شود ...
فرو می برم نفس را...
حالا کسی هوایی هوای من شده است ...
و همه هوایی نفس های بیشمار....
که بی تاب از حرارت خورشید...
به سایه اش می نشینم...
تا بیارامم...
نازنین ...
روزهایی هست که آدم هرچه کوه باشد...
باز به سبکی یک کاه می شود...
روزهایی که دوست دارم "دوستم داشته باشی"
همین...
گزمه های بی شمار ...
گوش شنوایی نیست ...
دیوارها در هراس از نوشته ها ...
شب در تسخیر نگاهی که تا ماه می رود...
و چشم ماه اشک ریزان...
از اینهمه گازهای گلخانه ای ...
اینجاهوا بسیار الوده است...
می شود از یک نقطه به ایمان رسید...
یا در اندیشه ی جمله ای کافر شد...
می شود مترسک بود و عاشق گنجشکهایی ...
که از تمامی مزرعه یک دانه گندم می خواهند...
می شود پریدن کلاغی را دوست داشت...
و او را دشمن جالیز خطاب نکرد...
می شود دست در دست جویبار...
هر قطره ای را به دریا رساند...
می دانم همه کائنات به چیزی دل بسته اند و تو خدای خوب انتهای دلبستگی هایی .نقطه ی پرگار آفرینش .جاده هموار سعادت از کوچه ی تو می گذرد .چه می گویم ؟تو انتهای سعادتی عین سعادت .فقط تنها مانده ام که چرا صبر تو خیلی زیاد است و یا اینکه ما عجول..
که بی تاب از حرارت خورشید...
به سایه اش می نشینم...
تا بیارامم...
نازنین ...
روزهایی هست که آدم هرچه کوه باشد...
باز به سبکی یک کاه می شود...
روزهایی که دوست دارم "دوستم داشته باشی"
همین...
کودک خیالم ...
بازی می کند...
از دیوار یادها بالا میرود ...
و دستانش زخمی می شود...
و جای زخمها هنوز هست ...
کاش کوچه ی بازیهای من ...
یک روز خرداد ماه ...
اسیر سیل نمی شد ...
نازنین ...
باور کن ...
اگر رویا نبود...
زندگی چیزی...
بزرگ چیزی کم داشت ...
پس در رویاهایم وقتی به تاریکی می رسم ..
زمزمه با تو ارامم می کند.
ایستادن در ایستگاه متروکه ای بود...
و انتظار برای قطاری که مرا سوار کرد...
و بردبه مقصدی آنسوی سرزمین های سوزان ...
من دور شدم از خاطراتم...
و بال های مرا بستند با بندهایی که تنها مرا برای روزهای بی کسی شان می خواستند...
دیربازی است من با اینکه زندانبانم ...
اما زندانی هستم...
ديدگان پنهان مکن از من ، توخيره بنگرم ، اي گل ياسمنم!
مده آزار مرا ، طعنه مزن ، بي سپرم! ، اي گل ياسمنم!
نازک آراي تنت ، مي ربايد دلکم ، اي گل ياسمنم!
گيسوانت را مپوشان آبشارت صنمم ، اي گل ياسمنم!
وام دار رنگ چشمانت بود ، هر نفسم ، اي گل ياسمنم!
شرب عشقت را بنوشان تا سحر ، شهساغرم! ، اي گل ياسمنم!
خنده کن بر من دوباره غير از اين مي شکنم ، اي گل ياسمنم!
واژه
سر کن اين طوفان قهر و رحم کن قاصدکم ، اي گل ياسمنم!
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟
پیله ات را بگشای ...
تو به اندازه پروانه شدن زیبایی...
محترم است.... و قابل احترام
حتی اگر من روزم و تو شب...من کویرم و تو باران...
گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را
یا نه٬ ویرانه کنی ساخته ی دنیا را
گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز
که به تشویش سپردی شب عاشق ها را
چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست؟
چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا؟
چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی
همتی تا که رهایی بدهی دریا را
حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق
کاش خورشید تو آغاز کند فردا را...
گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا
خسته ام خسته از این تکرارهـــا
ای کــــه می آیدصدای گــریه ات
نیمه شـــبها از پس د یوار هـــــا
گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت
در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا
من بــه د ر گـفتم ولـیکــن بشنو ند
نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا
با تشکر مدیر روزگار
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان درتوست
نلسون ماندلا
دوستان شما کدام یک از این بعضی ها هستید ؟؟؟
بعضیها شعرشان سپید است، دلشان سیاه
بعضیها شعرشان کهنه است، فکرشان نو
بعضیها شعرشان نو است، فکرشان کهنه
بعضیها یک عمر زندگی میکنند برای رسیدن به زندگی
بعضیها زمینها را از خدا مجانی میگیرند و به بندگان خدا گران میفروشند
بعضیها حمال کتابند
بعضیها بقال کتابند
بعضیها انباردار کتابند
بعضیها کلکسیونر کتابند
بعضیها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان
بعضیها اصلاً قیمتی ندارند
بعضیها به درد آلبوم میخورند
بعضیها را باید قاب گرفت
بعضیها را باید بایگانی کرد
بعضیها را باید به آب انداخت
بعضیها هزار لایه دارند
بعضیها ارزششان به حساب بانکیشان است
بعضیها همرنگ جماعت میشوند ولی همفکر جماعت نه
بعضیها در حسرت پول همیشه مریضند
بعضیها برای حفظ پول همیشه بیخوابند
بعضیها برای دیدن پول همیشه میخوابند
بعضیها برای پول همه کاره میشوند
بعضیها نان نامشان را میخورند
بعضیها نان جوانیشان را میخورند
بعضیها نان موی سفیدشان را میخورند
بعضیها نان پدرانشان را میخورند
بعضیها نان خشک و خالی میخورند
بعضیها اصلا نان نمیخورند
بعضیها با گلها صحبت میکنند
بعضیها با ستارهها رابطه دارند
بعضیها صدای آب را ترجمه میکنند
بعضیها صدای ملائک را میشنوند
بعضیها صدای دل خود را هم نمیشنوند
بعضیها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمیدهند
بعضیها در تلاشند که بیتفاوت باشند
بعضیها فکر میکنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضیها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
بعضیها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود میدانند
بعضیها فکر میکنند پول مغز میآورد و بی پولی بی مغزی
بعضیها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر میکشند
بعضیها ابتذال را با روشنفکری اشتباه میگیرند
امروز می خوام با تو سخن بگویم باخود تو همین امروز امروز كه خسته
و دلشكسته از تقدیرم
امروز كه بهانه ام رنك عاشقانه دارد.
امروزكه موج نگاهم دركوچه باغ های دلم سرگردان است
راستی یادت می اید كه گفتی تا ابد مرا در الاچیق محبتت محبوس می كنی
یادت می اید گفتی تا همیشه تكیه گاه قلبی خسته منی
بس چه شد كه غریب وتنها رهایم كردی
دلم می خواهد بروم و در وادی تنهایی خود های های بگریم دلم می خواهد بروم
بروم نمی دانم كجا اما می خواهم در انتهای این جاده ی تاریك در انتظارت
بمانم
خوب من فانوس نگاهت را از من دریغ مدار.